بامداد روز جمعه، 18 ژوئیه (28 تیر)، گزارش شد که خسرو شکیبایی در سن شصت و چهار سالگی بر اثر سکته قلبی در بیمارستان پارسیان تهران از دنیا رفت.
بر اساس آخرین خبرها، او چندی پیش به علت بیماری قند در بیمارستان بستری شده بود.
شکیبایی با تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا وارد عرصه هنر شد و سال ها در زمینه تئاتر فعالیت می کرد تا این که مسعود کیمیایی در سال ۱۳۶۱ با انتخاب او برای نقشی کوتاه در فیلم خط قرمز او را به دنیای سینما کشاند.
خسرو شکیبایی (زاده ۱۳۲۳ تهران - درگذشت ۲۸ تیر ۱۳۸۷ به دلیل سرطان كبد بازیگر معروف سینمای ایران بود. او تحصیلاتش را در رشتهٔ بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد.

اخبار: • خانه سینما پیام تسلیت صادر کرد / عکس هایی ایسنا از حضور اهالي سينما در خانهي خسرو شكيبايي • نيكي كريمي: شكيبايي از استثناييترين بازيگران بود / داريوش مهرجويي: درد بزرگي بر ما نازل شد • اظهار نظر های حسن فتحی, اصغر هاشمی, جمشید مشایخی و حمید فرخ نژاد؛ / خبر درگذشت خسرو شکیبایی هنرمندان را شوکه کرده است • بیتا فرهی: / بهترین خاطرات سینمایی من با شکیبایی بود • تشكيل ستاد تشييع «شكيبايي» بهسرپرستي «پرویز پرستويي»
فوت این هنرمند عزیز رو به هنرمندان و شما دوستان و خانواده ی این عزیز
تسلیت عرض میکنم!
واقعا شوک بزرگی بود برای همه...!
من صبح با آفی که یکی از دوستان گذاشته بودن خبر دار شدم!
ولادت امیرالمومنین علی (ع) را به تمامی پدران و پدر خودم تبریک میگم!

تولد تولد تولدت مبارک!
مبارک مبارک تولدت مبارک!
اگه گفتین امروز تولد کیه؟!
اه چقدر حواس پرتین!
یعنی واقعا نمیدونین؟!
یه خورده به مختون فشار بیارین!!!
اهه...! شما زیاد زور نزن چشمات از کاسه در اومد!
آره بابا خوتو میگم!
تو که باید بدونی چون ۴ روز دیگه خودتم تولد میگیری!!!
تولد وبلاگمه دیگه!!!
اگه گفتین تولد چند سالگیش؟؟؟!!!

خب معلومه این کوچولوی ما ۲ سالش شده!!!
اِ این که هنوز خوابه!!!=
اه!تو عادت داری ما رو ضایع کنی؟!
پاشو دیگه برای تو این همه خودمو دارم میکشما!!!
پاشو الان آهنگ میذارم به همراه دوستان یه فضای شادی دور هم داشته باشیم!!!
امسال ارکستر هم خبر کردم!=




تازه دی جی هم آوردم:

![]()
خب همه ساکت شین میخوام سخنرانی کنم!
آفرین از این آقا یاد بگیرین ببینین چه ساکت نشسته=
؟(چشماتو درویش کن مرتیکه ی ...!)
خب قضیه ی ساختن وبلاگمو نمیخوام بگم فقط یه اشاره ی کوچولو بهش میکنم!
روزی روزگاری ما پیله ی بابامون شدیم که من وبلاگ میخوام!!!
-بچه چی میگی مگه چند وقت پیش چند تا وبلاگ نویسو زندانی نکردن؟!
- اِ خب من فقط میخوام شعر بنویسم تو وبم!مگه شعر جرمه!؟![]()
-من نمیدونم هر کاری خواستی بکن!فردا من نمیام ضمانتتو کنم از زندان آزادت کنم!!!
وقتی وبلاگ ساخته شد...:-من میدونستم!تو آخرش یه چیزی میشی!
بهبه ببین دخترم چی درست کرده!آفرین!
(تا دو روز پیش
بود حالا![]()
)
بعد چند روز که فکر کنم ۴ روز بود ۲ختر خاله ی حسودم
یه وبلاگ برای خودش ساخت!
آخه چرا من نمیتونم یه کاریو تنهایی انجام بدم؟![]()
![]()
شوخی کردم فرزانه جان ناراحت نشو!
آره دیگه از اون به بعد من تبدیل به
شدم!
خب حالا از شلوغی سر من الکی استفاده نکنین برای در رفتن!
من میگیرمتون!
دم در فیلتر گذاشتم!هر کی کادو نداده باشه دستگیر میشه!![]()
![]()
یکی یکی کادو هاتونو میذارید عین یه بچه ی خوب!![]()
![]()
بعد میاین با هم کیک میخوریم!![]()

خب حالا بذارین یه خاطره از چند روز پیش بگم!
سوار اتوبوس شدم که بیام خونه!
خیلی خسته بودم سرمو به شیشه ی اتوبوس تکیه داده بودم چشمامو گذاشتم رو هم!
بعد ۲-۳ دقیقه چشمامو باز کردم با این صحنه رو به رو شدم:![]()
حالا بد بخت اینجوری کچل نبود موهاشو اینجوری کرده بود=![]()
یکمی هم اینجوری=![]()
کلا اینجوری بود=![]()
میخواستم بزنم تو کلش:![]()
![]()
![]()
از اون اتوبوس پیاده شدم رفتم سوار یکی دیگه شدم!
خوب کاری کردم نه؟!میدونم نمیخواد بگین!![]()
خب دیگه مزاحمم نشین!
خوشحال شدین براتون آپ کردم!
من نمیدونم فردا چه جوری میخوام برم کلاس؟![]()
![]()
راستی با چادر خوشکل میشم؟![]()

هنوز وقتش نشده!ماه بعد انشاا...!
خب دوستتون دارم ببخشید که اذیتتون کردم!![]()
مرسی که سر میزنید!
تا آپ بعدی...!
یا حق!![]()
سلام سلام سلام!
خوبید همتون شکر خدا؟!
خب خوبه!امروز با کوله باری از ....؟! خبرای خوب اومدم آپ کنم!
اول از همه روز مادرو به همه ی مادرای
گل و مادر خودم تبریک میگم!

خب شروع میکنیم!
بعد از اتمام امتحانا نماز خوندن با غلظتی خاص رو شروع کردم!![]()
(قبلشم میخوندم ولی عادی!
)
حتما میپرسید واسه چی؟!
خب یعنی هر کی ندونه ...؟!![]()
نه اینکه کارنامه های زیبا در راه بودن واسه همین!![]()
خب بگذریم!صبح ظهر شب همش میگفتم:
خدایا هوای ما رو داشته باشا!![]()
نتونم برم ریاضی بد بختما!خدا پلیز کمکم کن!![]()
خدا بهت قول میدم اگه رفتم ریاضی ....!(به دلایلی سانسور شد!)
خب نه میگم چون دلم واستون میسوزه!
اگه رفتم ریاضی بعد از تیر ماه(مرداد و شهریور)چادری شم!![]()
که مسلما این امریست مشکل!
که خب خوب شد چون این باعث میشه
تو ماه رمضونم چادر سرم کنم!![]()
بالاخره انتظارها به پایان انجامید و نوبت کارنامه گرفتن شد!
اول میگفتن میخوای بری ریاضی؟!اصلا حرفشم نزن!
حالا شنبه بیا ببینیم چی میشه؟!![]()
شنبه شد و رفتم مدرسه شاد و شنگول و حبه ی انگور!![]()
اول از همه معلم کامپیوترمون اومد گفت:راستی سپیده اعتراضاتون
واسه روبوکاپ وارد شد و برگه هاتون یه بار دیگه بررسی
شد همتون قبول شدین!
(گفتم با عقل جور در نمیومد من همه ی سوالا
رو تا جایی که تونستم جواب دادم!
ولی من اصلا اعتراض نکرده بودم!
بچه های دیگه اعتراض کرده بودن و برگه ی منم بررسی شده!)
بعد کلی زیارت دوستان ازشون پرسیدم چه خبر؟!
گفتن هیچی بابا مدرسه ی تحفه شون یه معدل 20 آورده
که خود بچه هه بد بخت میخواسته بره انسانی
هی اونو تو سر ما میکوبن
میگن معدل بیستمونو نذاشتیم بره ریاضی حالا شما میخواید برید؟!![]()
خلاصه منم گفتم اگه خواست خدا باشه که شما
برین ریاضی حتما میرین!
ولی اگه خدا نخواد شما برین ریاضی
که خب میرین تجربی یه دکتر خوب میشین!خدا صلاحتونو میخواد.
شاید شما اگه برید ریاضی به صلاحتون نباشه!
حالا واسه همتون دعا میکنم که به اون چیزی که میخواید برسید!![]()
سر را که برگرداندم چشمانم به جمال زیبای دبیر
ریاضی ام روشن و نورانی گشت!!!![]()
سریع پریدم رفتم پیش مامانم!گفتم مامان معلم ریاضیم معلم ریاضیم!
-کو؟!کجاست!؟
-اوناهاش...!
-سپیده اسمش چیه؟!
-خانم ((ف))!
معلم ریاضیه اولش منو ندید مامانم بهش سلام کرد بعد
یه جوری خیلی شل برخورد کرد![]()
همچین که منو دید : اه سلام خانوم ((ب)) خوب هستید؟!
ببخشید شما رو نشناختم!
(
)
بعد شروع کرد از من تعریف کردن!
(من که ذوق مرگ شده بودم یکی باید منو جمع میکرد!)![]()
گفت:آره ماشاا... دختر خانومتون گلن!(هه هه میدونستم!
)
خیلی دختر خوب , مهربون , زرنگ , باهوش...!
(من توی دلم:آهان بگو بگو بازم بگو!)![]()
خلاصه کلی تعریف کرد آخرش گفت:فقط یه مشکل دارن!
(چی میگی تو؟!من مشکل دارم؟!خودت مشکل داری!!)![]()
مامانم:چی؟!خیلی بازیگوشه!تنبله!
خانوم ف:یه نگاه به من انداخت و گفت:خیلی بده که!
اما چیزی که میخواستم بگم این نبود!![]()
میخواستم بگم این خیلی تو خودشه!(حالا فکر کردم چی میخواد بگه!)![]()
بعضی وقتا سر کلاس حس میکنم حواسش نیست ولی خیلی باهوشه
همین درس میدم اول مطلبو میگیره
و دیگه نمیذاره دوباره براش توضیح بدم
و این به من خیلی انرژی میده!به نظرم این با این
هوشش باید حتما حتما بره ریاضی!
(الکی حس کرده !اونموقع ای که میگه احساس میکنم حواسش نیست
سر یه تمرینیه که خودم دارم تو مغزم حل میکنم بعد
جوابم با اونی که پای تخته نوشته شده
جور در نمیاد دارم دنبال اشکال کار خودم یا اون میگردم!!!)![]()
خلاصه مامانم منو فرستاد پی نخود سیا و
خودش با معلمم کلی صحبت کرد!![]()
یه خورده از احوال بچه ها جویا شدم
(یه مشکلاتی بود که ...!تعریف میکنم!)
بعد مدیر صدام زد!گفت خانوم ب!بله خانوم الان میام!
رفتم پیشش و یه خورده تو برگه هام جستجو کرد
من دیدم معلم ریاضیه داره میره سریع رفتم پیشش و گفتم :
برام دعا کنید اگه نذاشتن برم ریاضی چی!؟
-میذارن عزیزم!توکل کن به خدا!
پیش مدیر:خانومم میخوای بری تجربی؟!![]()
-وای نه خانوم تو رو خدا اصلا حرفشم نزنید!
من از تجربی میترسم!!!![]()
خب ریاضی که نمیتونی بری ظرفیت پره!![]()
مامانم:خانوم الف اگرم میخواید بفرستینش ریاضی ازش تعهد بگیرین
(حالا انگار دارن التماس میکنن من برم ریاضی!)![]()
این خیلی مغروره چون هوشش خیلی زیاده
(تو تست ریون جزو نابغه ها بودم!
خودمم باورم نمیشد!من و نابغه؟؟؟؟؟!!!!!
)
و یه بار درسو تو کلاس میفهمه میاد
خونه اگه امتحان داشته باشه فقط
یه دور روزنامه وار کتابو میخونه میذاره کنار!![]()
![]()
میگه بلدم.بهش میگم بلدی که بلدی دوباره
بخون بذار خوب یاد بگیری!بعد نمیخونه,
همین باعث میشه 1-2 نمره از دست بده!
اونوقت هی میره پای اینترنت!این خواهراش
هر کدوم تو بد ترین شرایط
درس خوندن رشته ی ریاضی
با معدل 19/50 به بالا و 20!
یه خواهرش معدل پیش دانشگاهیش 20 شد انقدر
واسه اون مدرسه سود داشت
که انسانیشونو کردن تجربی و الان 1 میلیون شهریه
میگیرن تازه مدرسه ی دولتی هم هست!
ولی این از هوشش استفاده نمیکنه!
اگه بخواد استفاده کنه معدلش به جای بیست میشه 22!![]()
منم اینجوری بودم در طی مدتی که مامانم داشت
صحبت میکرد با مدیر که راضیش کنه=![]()
خلاصه مدیره هم کلی نرم شد و گفت :
چون ظرفیت پره جلوی اسمت مینویسم مشروط!
مشروط به اینکه نمره ی
ریاضی-فیزیک-شیمی اش باید بالای 19 باشه
وگرنه میفرستمش تجربی بخونه!![]()
خلاصه شاد و شنگول و حبّه ی انگور برگشتیم
معلم ریاضیم پرسید اسمتو نوشتی؟!
-آره خانوم!خیلی مرسی از زحماتتون!
-خواهش میکنم!
بعدم اومدیم بریم از دوستام خداحافظی کردم طفلکیا انقدر
حرصشون گرفته بود من رفتم ریاضی!![]()
دلم براشون سوخت!آخه نمیشه سرنوشت
یه عمر آدم به خاطر یه سال
که شاید مشکلی برای اون طرف پیش اومده و
نتونسته درس بخونه تغییر کنه!این اند نامردیه!
میگفتن چون معدلتون پایینه باید برین تجربی!خب کسی که
به تجربی علاقه ای نداره چه جوری میتونه توش موفق بشه؟!
این گذشت!
اون مشکله رو میخواستم بگم!
هیچی قضیه قاپیدن دوست پسر بود!
دختره دوست پسر اونیکیو
قاپیده بود بعد پسره هم رفته بود با یه
دختره دیگه تو اونیکی مدرسه
دوست شده بود و .............!دوستای خل منم رفته بودن
با اون دختره که پسره باهاش دوست
شده بود دعوا کنن!بعد مدرسه!
پیتزا فروشیه از رنگ روپوششون
فهمیده بود مال مدرسه ی مان!
(بچه هایی که رفته بودن دعوا از کلاس ما بودن!)
حالا این قضیه یه جوری بوده که کل کلاس خبر داشتن
الّا من و دوستم فاطمه و یکی دیگه از بچه ها!
به خدا اگه من میدونستم اول مانع میشدم که این کارو بکنن بعدم
اگه قانع نشدن میرفتم همشونو لو میدادم!
هر چیم میخواستن بهم بگن اصلا برام مهم نبود چون
از اون آبرو ریزی ای که کردن خیلی بهتر میشد!
من نمیدونم آخه یه پسر لا ابالی که موهاشو
عین جوجه تیغی سیخ میکنه, ![]()
زیر ابرو برمیداره و فقط به فکر
این دختر و اون دختر ![]()
و شماره دادن و گول زدن دخترا و
بعد سود منفعت خودش هست ![]()
![]()
چه ارزشی داره که دخترای پاک و معصوم بخوان ![]()
خودشونو واسه همچین آدمی خوار کنن؟!![]()
البته توهین به پسرا نشه من اون موارد خاصّو در نظر گرفتم!
خدا رو شاکرم که این رو, رو به من داده تا اگه یکی خواست
پاشو از گلیمش اونور تر بذاره همچین حالی ازش بگیرم که
نفهمه از کجا حالش گرفته شده!![]()
خب اینا رو ول کنین!بذار فکر کنم ...!ام.......؟!
آها اینو میخواستم بگم:
تا حالا اتفاق بد تر از این براتون افتاده؟!
این که نصف شب تشنه تون بشه بعد با حالت
خواب آلود برین طرف آشپز خونه
بعد ببینین که سوسک داره رو دستتون راه میره!؟![]()
این اتفاقی بود که چند شب پیش برام افتاد!
نمیدونستم از ترسم چیکار کنم؟!![]()
فقط جلوی دهنمو گرفته بودم که جیغ نزنم!با یه اشاره
سوسکه رو پرت کردم تو سینک
بعد پررو پاشد رفت تو جا قاشقی!![]()
مامان بزرگمو بیدارش کردم گفتم :
مامانی سوسسسسسسسسسسسک!![]()
بعد پشت مامان بزرگم قایم شدم و
مامانیم هم سوسکه رو گرفت لهش رد!
بعدم انداختش تو سطل آشغال!
انقدر حالم بد شد که همه ی قاشقا رو از تو جا قاشقی
در آوردم و دونه دونه شستمشون!![]()
حالا بعدش رفتم خوابیدم تا صبح خواب سوسک دیدم!
البته از سوسک نمیترسم فقط خیلی چندشم میشه!
راستی برام خیلی دعا کنید چون خبر دارید که سال 1390
قراره کنکور حذف بشه!و بر اساس معدل همه میرن دانشگاه!
بعد سال دیگه امتحانامون نهاییه!(کشوری)
یعنی سال دوم-سوم و پیش دانشگاهی امتحانا نهایین!
چقدر بد شانسیما!انگار موش آزمایشگاهی ایم!
همه چی رو رو ما امتحان میکنن!
حالاکنکور برداشته نمیشد مثلا چی میشد؟!![]()
اینم از این!خب دیگه زیادی حرافی نمیکنم!
فقط بگم کلاسایی که اگه خدابخواد میخوام تو تابستون برم:
مثل پارسال البته اگه دوباره تق ولق نشه
میخوام برم کلاس بازیگری!
مثل سال قبل از پارسال میخوام برم بسکتبال!
مثل هیچ سالی میخوام برم
یه کلاس مکالمه ی عربی پیدا کنم!چون زبون عربی رو
خیلی دوست دارم!البته با لهن صحبت کردن لبنانیا!
خب دیگه یه حدیث از حضرت علی بگم و برم:
(اینو همیشه دوستم فاطمه بهم میگفت):
((همیشه به قدری گناه کن که طاقت عذابشم داشته باشی!))![]()
یاعلی!![]()



