تبليغاتX
کلبه ی محبت


کلبه ی محبت

به نام او که مینگارد در صدور دل خطوط محبت را

سلام دوستای خوبم

 

حالتون خوبه؟

 

به خودم تبریک میگم که تونستم برای اولین بار یه شعر درست و حسابی از آب در بیارم

 

آخه میدونید قبلاآآآآآ که شعر میگفتم آخرش چرت و پرت میشد ولی حالا یه شعر در باره ی

 

خدا گفتم که

 

امیدوارم خوشتون بیاد:

 

ای نوری که شبها بر فراز آسمانها میدرخشی

 

                                                                                   

ای ستاره ای که نبودنت موجب تنهایی ماه و بودنت موجب همدمی او میشود

 

تنها تو هستی نور آشنا

 

 تنهاتو هستی راز دار دل ها

 

ای تو که روز را به روشنی شادی ها آفریدی 

 

ای تو که شب را به ظلمت غم آفریدی

 

تو تنها ترینی که میتوانم با تو بگویم

 

با تو بگویم که چگونه عاشق بمونم

 

عاشق تنها ترین تنهای تنها

 

عاشق زیبا ترین زیبای زیبا

 

عاشق تنها ترین هستی بخش

 

عاشق آفریننده ی هر رنگ و نقش

 

اینم اول وبلاگم گذاشتم

 

نور تو سیاهی و سکوت شب را در هم شکست***در های ظلمت را به روی روشنی ها بست

 

 

این یه بیت شعر رو واسه شرح وبلاگ دختر خالم نوشتم چون اون اسم وبلاگشغروب آفتاب

 

 هست .

 

خودش هم از این که براش شعر گفتم خبر نداره؟!

 

از غروب آفتاب تا صبح سحر***مینشینم تا بنویسم سر نوشت را از سر

 

 

  

   محبت کن تا نیکی ببینی *** زیرا تا بد کنی  نیکی نبینی

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط سپیده| |

تنها که میشم

 

غم میاد سراغم

 

با دیگرانم که هستم

 

غم میاد سراغم

 

از او پرسیدم چرا همیشه با منی؟

 

پاسخ داد:

 

تو تنهائی ها میام سراغت که بدونی

 

به یادت هستم

 

و وقتی هم که با دیگرانی میام سراغت تا

 

به تو بگویم که به یادم باشی

 

        *******

 

به اشک گفتم کلمه ای بگو :

 

گفت: غم متضاد غصه است

 

پرسیدم چرا؟

 

گفت:آخه همیشه آدما میرن سراغ غصه

 

ولی این غمه که همیشه میاد سراغ آدما

 

پس ما هم بیایم مرام و محبت را از غم یاد بگیریم

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط سپیده| |

 

سلام

بچه ها ببخشید اگه حکایت ها یه خورده بی مزه اند ولی من فقط خواستم که کمی با زبان فارسی آشنا بشیم و هم این که در بی ادبی به روی وبلاگمون باز نشه

 

از این به بعد قول میدم داستانهای زیبا و شعر و حکایت های جالب رو براتون بذارم

 

 

حکایت

 

درد چشم

 

شخصی با دوستی گفت:مرا چشم درد میکند  ,تدبیرش چه باشد؟او را گفت:مرا پارسال دندان درد میکرد بر کندم!

 

 

خواجه ی بد شکل

 

خواجه ای بد شکل نایبی بد شکل تر از خود داشت.روزی آئینه داری آئینه به دست نایب داد.

آنجا نگاه کرد  , گفت:سبحان ا...,  بسی تقدیر در آفرینش ما رفته است.خواجه گفت:لفظ جمع مگوی.بگوی در آفرینش من رفته است.

نایب آئینه پیش داشت و گفت:خواجه اگر باور منی کنی تو نیز در آئینه نگاه کن!

 

 

دزد ناشی

 

دزدی در شب خانه ی فقیری میجست.

فقیر از خواب بیدار شد.گفت:ای مردک!  آنچه تو در شب میجویی , ما در روز روشن میجوییم و نمیابیم!

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط سپیده| |

سلام

ایندفعه میخوام چند تا عکس بذارم امیدوارم لذت ببرید

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط سپیده| |

سلام دوستای مهربونم

ممنونم که اینقدر لطف دارید و به وبلاگ من سر میزنید

میخواستم درباره ی اون شعری که در وصف خدا بود توضیح بدم

میدونید پدر بزرگ من شاعر بوده یعنی بعضی از وقتها شعر میگفته و یه جایی یادداشت میکرده

وقتی که تقریبا شعراش به اندازه ی یه کتاب شده بودخودش اونها رو چاپ کرد و به صورت یه کتاب در آورد

و من اکثر اون شعر هایی رو که توی وبلاگم مینویسم از دیوان پدر بزرگم هست و این شعر در وصف خدا رو هم از  توی

دیوانش برداشتم

از شما ممنونم که با نظرات قشنگتون منو هر دفعه خوشحال می کنید

در پناه حق

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط سپیده| |

وای,باران

 

       باران

 

شیشه ی پنجره را باران شست,

 

از دل من اما,

 

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

آسمان سربی رنگ,

 

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

 

می پرد مرغ نگاهم تا دور

 

وای باران, باران;

 

      باران

 

پر مرغان نگاهم را شست

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط سپیده| |

زیب آرایش حسن تو تماشا دارد       

                                هر کجا وصف جمال تو شود جا دارد

 

چه کسی در مجمع همه ی خوبان جهان     

                               این همه حسن و وجاهت تو یکجا دارد        

 

آفرین با دبر آن دست که از صنعت خود    

                              شاهکاری چو تو ای آیت کبری دارد

 

ناظر نقش و نگار و خط و خالت دارند

                             کار نقاش وجودت چه هنر ها دارد

 

سخنانی که زلب های تو جاری گردد 

                               بر دل و جان اثری چون دم عیسی دارد

 

خوش تر از مردم عالم بود آن مردم چشم 

                         که در او عکی رخت منزل و ماوا دارد     

 

در دل آرائی زیبائیت انکارش نیست   

                           آن که در چشم و دل دیده ی بینا دارد

 

بی نیازی زهمه خلق جهانش باشد 

                         هر که با لذت عشقت سر و سودا دارد

 

نکند آرزوی جنت فردوس کسی            

                          که بدل شوق لقای تو تمنا دارد

 

حال دلبسته ی روی مهت آیا دانی؟

                         که زهجران تو در قلب  چه غوغا دارد

 

سر خوش از جرعه ی مهرت ز ازل تا ابد 

                       این دل است که  دائم دل شیدا دارد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط سپیده| |

 

می خوام امروز دو بیت شعر از پدر بزرگ خدا بیامرزم بنویسم امیدوارم لذت ببرید

 

 

روز ازل به مهر تو ما را سرشته اند              بر لوح جان حکایت عشق نوشته اند

زین رو پدید نیست ز ما غیر عاشقی              حاصل همان بود که ازاوبذرکشته اند

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط سپیده| |

دوستای مهربونم یه خواهش خواهرونه ازتون داشتم

 اونم این بود که از وبلاگ من مطلب بر ندارید

واما...

داداش علیرضامن لینکت کردم

داداش ایلیاممنونم که به وبلاگم سر زدی

داداش مهردادمن۱۳ سالمه درست گفتی ممنونم که از وب دیدن کردی و  نظر دادی بهت سر زدم ولی نتونستم نظر بدم

آبجی ملودی نظرم رو که برات گذاشتم دیدی؟

داداش ایمان هنوز موفق نشدم برم توی وبلاگت ولی اگه فرصت پیدا کردم حتما سر میزنم

آبجی آرزو جونم شما لطف داری ازت ممنونم که از وبلاگم بازدید کردی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط سپیده| |

ای ستاره شب تاریک من

ای نوری که سیاهی قلبم را ز دودی و به نور عشق روشن نمودی

روزی که چشمانم تو را دید تنها روز ی بود که حکمت دیدن را

دریافتم و روزی که رفتی گریستن را

اما ندیدی که چگونه بی تو اشکهایم می بارید و وقتی چهره ات

را برگرداندی مرا بی اشک دیدی گمان بردی که من سنگم

باشد که عاشقت باشم چرا که عاشقت هستم

چه باتو                                           چه بی تو     

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط سپیده| |

سلام دوستای مهربونم.حالتون خوبه؟

امیدوارم که اینطور باشه

امروز یه روز خیلی بزرگیه/روز تولد حضرت فاطمه(س)هست که روز مادر نام گرفته

من میخوام از همین جا به مادر خودم و همه ی مادرا این روز رو تبریک بگم

روز مادر مبارک

انشاا... همه ی مادرا ۱۰۰سال زنده باشند و سایشون از سر ما کم نشه

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط سپیده| |

سلام دوستای مهربونم

من امروز اومدم تا چند تا سایت معرفی کنم مطمئنم که از دیدنش پشیمون نمیشید

http://clips.zendehrood.com/ShowClip.aspx?ClipID=1178

http://yteam.ws/ir/169.swf

http://clips.zendehrood.com/ShowClip.aspx?ClipID=1213

امیدوارم لذت ببرید

شاد و پیروز باشید

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط سپیده| |

                                                بسم الله الرحمن الرحیم   

 

سلام...خوبین؟!

خوشحالم که من هم توی خانواده ی بلاگفا  تونستم سهمی برای خودم داشته باشم و عضو این خانواده ی گرم و صمیمی بشم

خب هدف من از ساخت این وبلاگ  این بود که بتونم حرفای دلمو راحت تر بزنم و احساساتم رو بروز بدم

این اولین آپم بود حالا تا بعد ببینیم چی میشه؟!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط سپیده| |

میخوام چند تا داستان بگم+++::: ... ::: ___(***-***)___::: ... :::+++

 

شبي پسر کوچکي پيشه مادرش که در آشپزخانه مشغول کار بود رفت و يک برگ کاغذ را به او داد.

مادر دستهايش را تميز کرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.

پسر با خط بچه گانه نوشته بود:

کوتاه کردن چمن باغچه:۳۰۰۰تومان

مرتب کردن اتاق خوابم:۱۰۰۰ تومان

مراقبت از برادر کوچکم:۲۰۰۰ تومان

بيرون بردن سطل زباله:۵۰۰۰ تومان

نمره ي خوبي که امروز تو درس رياضي گرفتم:۶۰۰۰ تومان

جمع بدهي شما به من۱۷۰۰۰تومان

مادر در حالي که به چشمان منتظر پسر نگاه مي کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت  پشت برگه صورت حساب پسراين عبارت را نوشت :

بابت سختي۹ماه که در وجودم رشد کردي :هيچ

بابت تمام شبهايي که بر بالينت نشستم و برايت دعا کردم :هيچ

بابت تمام عذاب هايي که در اين چند سال برايت کشيدم تا بزرگ شوي :هيچ

بابت نظافت - غذا و اسباب بازي هايت :هيچ

و اگر همه ي اينها را جمع بزني خواهي ديد که هزينه ي عشق واقعي من به تو هيچ است

وقتي پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند  در حالي که چشمانش پر از اشک بود و به چشمان مادرش نگاه ميکرد گفت مامان :

 دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زير صورت حساب نوشت پرداخت شد


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط سپیده| |

چند تا شعر دارم براتون:

 

 

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه***همه ی غصه های دنیا توی سینه ی منه

توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام***دیگه غیر از یه پنجره هیچی نمی خوام

پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم***منتظر واسه رسیدنت تو بارون میشینم

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره***منم عاشق ترم انگاروقتی بارون میباره

   ********

 ای اشک غم آرام بریز ***بر گونه ی بیمار من

ای غم تو هم لذت ببر***از این همه آزار من

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط سپیده| |

خواهر و برادرای مهربونم میدونین من داستانهای کوتاه(حکایت) رو خیلی دوست دارم؟اگر از این حکایت ها گیر آوردید  برام توی قسمت نظرات بنویسید تا من اونها رو با اسم خودتون توی وب بذارم.ازتون ممنون میشم اگه این کار رو برای خواهر کوچولوتون بکنید.

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط سپیده| |

خب دوستای عزیزم تا دفعه ی دیگه خدا حافظ بهتون قول میدم با مطالب جالب تر و جدید تر بیام

دوستون دارم همیشه سالم و پیروز باشید

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط سپیده| |


Design By : Night Skin