تبليغاتX
کلبه ی محبت


کلبه ی محبت

به نام او که مینگارد در صدور دل خطوط محبت را

به من بگو پدر

 

 

بعضی وقتها مردم مدینه احترام پیامبر(ص) را نگه نمی داشتند.

 

گاه حضرت را با حرفهایشان آزار میدادند.

 

و گاه با رفتار های بدشان قلبش را میرنجاندند.

 

اما یک کار بین آنها خیلی زیاد شده بود.

 

آنها هر وقت پیامبر (ص)را می دیدند صدایش میزدند.

 

((یا محمد))یا میگفتند: ((ای پسر عبدا...))یا اسمها و لقب های دیگر ایشان را در حرفهایشان به کار میبردند.

 

خداوند از این کار آنها خشنود نبود.چون پیامبر بزرگ و مهربانش از بهترین بندگان به حساب می آمد.

 

روزی خداوند آیه ای به پیامبر(ص) وحی کرد. خداوند در آن آیه به مردم امر کرد که دیگر پیامبر را به اسم

 

صدا نزنند.

 

بلکه بگویند ((یا رسول ا...)).

 

فاطمه نگران شد.چون او همیشه پیامبر را صدا میزد: ((پدر))

 

اما آن روز فکر کرد که شاید این کارش هم در نظر خداوند خوب نبوده است.

 

پس تصمیم گرفت که دیگر پیامبر (ص) را پدر صدا نکند.

 

وقت پدرش را دید گفت: (( یا رسول ا...))

این کار فاطمه چند بار تکرار شد.

 

پیامبر گقت: ((فاطمه جان این آیه برای تعلیم مردم عرب است.

 

آنها اهل جفا و غفلت هستند.اما برای تو و نسل تو نازل نشده است.

 

تو از منی و من از تو.اگر تو بگویی پدر قلب من با این حرف زنده تر میشود و خداوند خشنود تر میگردد)).

 

فاطمه خندید.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط سپیده| |

سلام

امروز اومدم تا براتون یه داستان بگم

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود .غیر از خدا هیچ کس نبود.

 

توانگری بود بسیار ثروتمند که به او ((رئیس بخارا))میگفتند.

 

مال و منالش بسیار بود و ناز و نعمتش انبوه.یک سال او به سفر حج رفت.

 

خدم و حشم و بزرگان بسیاری همراهش شدند.

 

آنقدر که بیشتر از صد شتر زیر بار های او بود.

 

او بر یک کجاوه ی با ارزش نشسته بود و به زیر دستان خود فرمان میراند.

 

بالاخره ایام حج فرا رسید.

 

و اعمال حاجیان شروع شد.

 

وقت ورود به صحرای عرفات بود.

 

توانگر که با همان لباس اهرام بود با همان خدم و حشم به نزدیک عرفات رسید.

 

صحرای داغ و خشک عرفات از انبوه حاجیان پر شده بود.از مردم همه جای دنیا.

 

شتران مرد توانگر ایستادند.توانگر از کجاوه ی خود پایین آمد تا به چادری که از قبل برایش تدارک دیده

 

بودند برود.

 

در همین هنگام درویشی از راه رسید.فقیر و گرسنه بود.با لباسهایی کهنه و پاهایی ورم کرده.

 

سر و رویش نیز پر از آبله بود و دور دهانش از تشنگی پوست پوست شده بود.

 

درویش با تمسخر نگاهی به توانگر انداخت.

 

توانگر گرم صحبت با غلامانش بود که درویش پیش رفت و با خشم و عتاب گفت: ((ای مرد آیا در روز

 

مکافات

 

جزای من و تو یکی خواهد بود؟

 

تو در این نعمت و ناز به اینجا آمده ای و من در این سختی و تنگدستی؟!))

 

توانگر بخارایی نگاهی به او انداخت.

 

خوب به سر و وضعش نگریست.

 

دلش به حال او سوخت.غلامانش با تعجب به درویش خیره شدند.

 

توناگر گفت: ((اگر من میدانستم که برای من و تو در اینجا یک جایگاه و رتبه است هرگز به اینجا نمی

 

آمدم!))

 

درویش متعجبانه پرسید: ((چرا؟))

 

توانگر گفت: (( چرا که من فرمان خدا را میبرم اما تو بر خلاف قول خداوند عمل میکنی.من را به اینجا

 

خوانده و میهمانم اما تو طفیلی هستی.

 

خدای تعالی دستور داد که توانگران و مستحقین و آنان که استطاعت دارند به حج بیایند اما به درویشان

 

گفت:ولا تلقواباید یکم التهلکه))

 

(خودتان را با دست خودتان به هلاکت نیندازید)

 

سر و روی ژولیده ی درویش غرق در عرق شد.

 

توانگر پیش تر رفت و مهربانانه ائامه داد: ((تو استطاعت نداشتی و بی فرمان خداوند با گرسنگی و بیچارگی

 

به اینجا آمدی و خود را در مسی هلاکت انداختی

 

پس چرا با فرمانبرداران برابری میجویی؟))

 

درویش شرمنده و متفکر خواست به راه خود ادامه دهد.او حرفی برای پاسخ دادن نداشت.اما توانگر درویش

 

را به سرای خود برد و به او کمک فراوان کرد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط سپیده| |

سلام دوست های مهربون

 

حالتون خوبه؟

 

من فرزانه دختر خاله ی سپیده هستم.

 

تو این مدتی که سپیده نیست وبلاگش رو داده دست من .

 

البته من هم مطلب های خودش رو براتون میذارم.

 

امیدوارم تو این مدتی که سپیده نیست طرفداراش بیشتر بشن.

 

خب دیگه فکر نکنم که حرفی مونده باشه.

 

تا پست بعدی خدا نگهدار

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط سپیده| |

سلام

خوبید؟

این آخرین سلامه

میدونین چرا؟

چون...

دارم میرم

خیلی هم ناراحتم

ولی...چی میشه کرد؟

خب شاید وبلاگمو بدم دست دختر خالم که براتون آپ کنه.

 البته این رو هم بگم که اون مطالبی رو که خودم نوشتم رو میدم بهش تا بذاره توی وبلاگ.

میخوام برگردم برم استرالیا

آخه من...

متولد اون کشورم

شاید خودم بتونم آپ کنم واگه این شکلی شد براتون مینویسم

دلم خیلی خیلی براتون تنگ میشه

دوستون دارم

در پناه حق باشید

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط سپیده| |

سلام دوستای مهربونم

خوبید؟

روز پدر مبارک  

ان شاا... سایه ی همه ی پدرا همیشه بر  سربچه هاشون  باشه

خوب من امروز یه شعر از حضرت علی نوشتم که شاعرش پدر بزرگم بوده  

امیدوارم خوشتون بیاد: 

 

 

بعد احمد اندر عالم نیست همتای علی

                               بر ترین رتبت ز هر خلقی بود جای علی

بحر خلقت چون به موج آمد ز امر لم یزل

                               کرد ظاهر او وجود گوهر آسای علی

تا جمال بی مثال او درخشیدن گرفت

                               جن و انس آمد همه غرق تماشای علی

از عجایب ها که ظاهر گشت آن موجود پاک

                             عآلمی گردید یکسر محو تماشای علی

مخزن علم لدنی بود از روز نخست

                               سینه ی بی کینه ی مانند دریای علی

بنده ی خاص خدا بودست او را خانه زاد

                                هم شده مشتق ز نامش نام اعلای علی

شاه مردان بود و پیش مردمان زان رو که بود

                                 مردی و مردانگی ظاهر ز سیمای علی

روز ها در خدمت خلق خدایش بود کار

                                  وقت تسبیح و عبادت بود شبهای علی

از عذاب آخرت آزاد باشد آنکه او

                                  میزند در زندگی دم از تو لای علی

این سعادت بس بود در زندگی بهر حبیب

                                  که او بتوفیق خدا گردیده گویای علی 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط سپیده| |

سلام به احترام غاز سفید که سیاه پوش شده نه گلی تو وب می زارم نه بلبلی

تا حالا فکر کردین چرا مرگ بده ؟

مرگ برای دوگروه بده یکی آدم های بد که می دونن وقت حساب وجوابه یکی برای اون دسته آدمهایی که عزیز از دست می دن .

آدم های خوب مرگ براشون لذت بخشه چون بی عدالتی بدبختی دیگران و نمی بینن .

اما باز مانده گا نشون که یه عزیز و از دست دادن براشون خیلی سخته که مرگ رو خوب بدونن .

زمانی که عزیز از دست رفته شون در زمان حیات به مسافرت می رفت تحمل دوری موقتی رو نداشتن

چه برسه به مرگ که جدایی ابدیه.

مرگ بده چون هنوز آدمها خوبن واز مرگ دیگران ناراحت میشن    

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط سپیده| |

هر جا سفر كردم همسفرم بودي
از هر طرف رفتم تو راهبرم بودي
با هر كه سخن گفتم پاسخ ز تو بشنفتم
بر هر كه نظر كردم تو در نظرم بودي
هر شب كه ماه تابيد هر صبح كه سر زد خورشيد
در گردش روز و شب شمس و قمرم بودي
در صبحدم عشرت همدوش تو ميرفتم
در شامگه غربت بالين سرم بودي
در خنده ي من چون ناز .در كنج لبم خفتي
در گريه ي من چون اشك.در چشم ترم بودي
اواز چو ميخواندم سوز تو بسازم بود
پرواز چو ميكردم تو بال و پرم بودي
هرگز دل من يار ديگري نخواست
گر هم خواست تو يار ديگرم بودي
عاشق به ديار خود از راه نرسيده گفت:
هر جا كه سفر كردم تو همسفرم بودي
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط سپیده| |

سلام دوستای مهربونم

 

حالتون خوبه؟

 

خدا رو شکر

 

ممنونم که به من لطف دارین و سر میزنین

 

من امروز میخواستم چند تا عکس براتون بذارم امیدوارم

 

خوشتون بیاد

  

   Image of rose

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط سپیده| |

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط سپیده| |

سلام

خب چند وقت پیش یه خبری بهتون داده بودم

 که هنوز نمیدونید اون چیه؟

الان کم کم دیگه وقتشه...

بچه ها من چند وقت دیگه میخوام

برگردم برم همون جایی که بودم

یعنی چطور بگم میخوام یه مدتی برم مسافرت

اگه گفتید کجا؟  

بگم؟

نه حالا بذار موقش برسه بعد میگم

توی این مدت من شاید بتونم براتون آپ کنم

 ولی خیلی دیر به دیر

چون اونجا دسترسیم به اینترنت خیلی محدوده

خب شاید تا حالا فهمیده باشین

ولی بهتون نمیگم

خیلی زود بهتون اطلاع میدم 

تقریبا یه روز قبل از رفتنمون

خب دیگه فکر کنم خسته شده باشین

 Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط سپیده| |

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط سپیده| |

اشک رازی ست

لبخند راضی ست

عشق راضی ست.

اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم:که بگوئی نغمه نیستم .

که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی .

من درد مشترکم مرا فریاد کن.

 درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم

 نامت را به من بگو

 دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

 قلبت را به من بده من

 ریشه های تو را در یافته ام

 با لبانت برای همه سخن ها گفته ام

 و دستهایت با دستهای من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام.

 

                                      *******************

  

از باده ی نیست سر خوشم ***سر خوش و مست بیزارم ودل شکسته  

از هر چه که هست من هست به نیست دادم *** افسوس که نیست در حسرت هست پشت من پاک شکست 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط سپیده| |

قصه ها در یاد من و تو میماند و در لایه های عمیق ذهن و ضمیر ما رسوخ میکند و

رفیق

همیشگی زندگی محسوب میشود.پس بکوشیم تا دوستان و همراهان مشفق .

دلسوزی انتخاب کنیم و زندگی آینده ی خود را با یاد ها و خاطره هایشان شکوفا

سازیم.

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط سپیده| |

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در

هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا

خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني

برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه

جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت

ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد

داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از

مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در

جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم.

ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

 

همه چيز گاه اگر تيره مي نمايد دوباره روشن مي شود زودوتنها فراموش

مکن اين حقيقتي است:باراني بايد تا رنگين کماني بر ايد و ليمو هايي ترش تا

که شربتي گوارا فراهم شود و گاه روز هايي در زحمت تا که از ما انسان

هايي بسازد تواناتر براي زيستن..خورشيد دوباره خواهد درخشيد

زود...خواهي ديد.

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط سپیده| |

فکر کنم اینو قبلا شنیده باشین

 

هیچ وقت به کسی دل نبند .

چون این دنیا اونقدر کوچیکه که دوتا دل توش جا نمیشن.

ولی اگه دل بستی جدا نشو چون این دنیا اونقدر بزرگه که پیداش نمیکنی!
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط سپیده| |

سلام دوستای خوبم

از این همه لطفی که به من داشتید خیلی ممنونم

راستش نمیدونم چه شکلی شروع کنم ولی هر چی که هست بعدا

میفهمید.

من تا ۲ هفته ی دیگه این خبر رو به شما میدم.

خب توی پست بعدی براتون چندتا حرف دیگه دارم.

تا بعد

یاحق   

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط سپیده| |

داستانهای ملا نصر الدین

 

درد ملا

ملا مریض بود . شخص پر حرفی به ملاقاتش آمد.

 ملا هر چه بین حرفش وارد شد تا شاید ساکت شود موءثر واقع نشد.سپس شروع به نالیدن کرد

آن شخص پرسید : چرا ناله میکنی؟

ملا جواب داد: از پر گویی و نشستن زیاد سرکار!   

 

شکر گذاری ملا

چند روز بود ملا خرش را گم کرده بود و در حالی که دنبال خرش میگشت مرتب در حال شکر گذاری بود

پرسیدند:اگر خرت گم شده چرا شکر گذاری میکنی؟

ملا گفت : برای این شکر میکنم که چه خوب شد که خودم سوار بر خر نبودم

وگرنه الان خودم هم گم شده بودم و یک نفر دیگر باید دنبال من و خرم میگشت!   

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط سپیده| |

 

محاکمه

 

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...

دل نوشت:
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط سپیده| |

اگه میخواید قالب نارنجی (همین قالب خودم)رو داشته باشید برید توی ادامه ی مطلب و این کد رو کپی

کنید بعد برید توی ویرایش قالب و بعد هر کدی که اونجا هست رو پاک کنید و این کد رو جایگزین کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط سپیده| |

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط سپیده| |

این آدرس وبلاگ دختر خالمه سر بزنید پشیمون نمیشید:

www.farzanehmn.blogfa.com

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط سپیده| |

سلام دوستای مهربونم

خوب هستید؟

من باید از شما عذر خواهی کنم چون یه مدت up to date نکردم.

دلیلش هم این بود که دیسک g کامپیوترمون ویروسی شده بود و پدرم دنبال یه نرم افزار میگشت تا

درستش کنه. بعد چند شب پیش یه نرم افزار آورد و روی کامپیوتر نصب کرد.ظاهر کامپیوتر مشکلی

نداشت. ولی وقتی که کامپیوتر رو reset کردیم دیگه ویندوز بالا نمیومد. برای همین مجبور شدیم از

back up که قبلا داشت استفاده کنیم.و حالا شانس آورم فایل هامو قبلا save کرده بودم وگرنه دوباره مثل

قبل همشون از بین میرفتند.

شاد و پیروز باشید   

نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط سپیده| |

بانوی پادشاه

 

در ملك ري زني بود پاكدامن و عفيف.اسمش شيرين و لقبش سيده بود.

همسرش فخرالدوله سالها قبل از او مرده بود و اكنون پسرش مجد الدوله پادشاه ري بود اما چون مردي ناخلف و بي اراده بود مادر زمام داري ري و اصفهان و لهستان را به دست گرفت.

سيده پادشاهي مقتدر شد.به تدبير و انديشه ي بالاهمه ي سرزمين خود را در تسخير خود گرفت و راي و فرمان صادر كرد.

خبر به سلطان محمود غزنوي رسيد.همان پادشاه بزرگ غزنويان كه سرزمين هاي بزرگي از ايران در سايه ي فرمانش بود.

سلطان محمود به طمع خاک ری و اصفهان و قهستان بی درنگ فرستاده ای همراه با نامه به ری فرستاد.

او در نامه اش خطاب به سیده چنین گفت)) : باید که در ملک خود به نام من خطبه بخوانی سکه به اسم من بزنی و مرا مالیات بدهی

 اگر چنین نکنی به زودی من عزم ری خواهم کرد تا تو را نابود سازم...))

سلطان محمود در این نامه ی بلند بالا سیده را تحدید بسیار کرده بود.

سیده وقتی نامه را خواند ذره ای ترس به دل خود راه نداد.

گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.

پس به کاتب خود فرمان داد که در پاسخ سلطان محمود غزنوی نامه ای کوبنده بنویسد:

چون شغل همسرم به من افتاد من در اندیشه شدم که محمود پادشاهی عاقل است و چون او ملکی به جنگ زن نخواهد آمد.

اکنون اگر عزم ری کنی من از اینجا نخواهم گریخت برای دفاع همراه با مردان سرزمینم در مقابلت خواهیم ایستاد.

و بدانکه سرانجام این جنگ بر دو مسیر است.یکی آن که از دو لشکر یکی شکست خواهد خورد.

 اگر من تو را شکست بدهم به همه ی عالم نامه خواهم نوشت که سلطانی را نابود کردم که صد پادشاه را شکست داده و

اگر تو مرا شکست دهی چه میتونی بنویسی؟آیا میگویی زنی را شکست داده ام!

اما نه فتح نامه به تو رسد و نه شعر فتح برایت بسرایند که شکست دادن یک زن برای تو فتحی نیست!

فرستاده ی سیده نامه را پس از روز ها حرکت به غزنین برد و به شاه بزرگ داد.

شاه تا آن را خواند تبسم کرد و از جنگ با سیده منصرف شد.

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط سپیده| |

عشق

پیوند عشق حقیقی حتی به مرگ گسیخته نمیشود چه برسد به دوری (ولتر)

با عشق زمان فراموش میشود و با زمان هم عشق فراموش میشود (اخوان صفا)

نهالی شاداب تر از عشق در دل نمی روید (متر لینگ)

فروتنی

 آفت زیبائی خود پسندی و کبر است(حضرت محمد(ص))

  آسانتریت راه برای از بین بردن افتخاراتخود ستائی است(مثل ایرانی)

خود را از پایه ای که داری فرو تر آر تا مردم تو را از پایه ات فرا تر ببرند(حضرت علی (ع))

زیبائی

جمال اگر چه مایه ی شرافت استولی مقرون به هزاران شر و آفت است(شو پنهاور)

گلها را تقسیم میکردند گل سرخ نصیب خار شد(مثل ترکی)

زیبائی ناپایدار است ولی فضیلت جاودانی(گوته)

 

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط سپیده| |

 

Love is like playing the piano-First you must learn to play by the rules, then you must forget the rules and play from your heart

 

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط سپیده| |

 

سلام

 

من اول از همه یه عذر خواهی به شما بدهکارم

 

چون توی ۲پست قبلی به جای حکایت نوشته بودم جواب نظرات امیدوارم منو ببخشید

 

 

جواب نظرات

 

سلام خدمت تمامی دوستای مهربونم من امروز اومدم تا جواب نظراتتون رو بدم

 

اول از همه...

 

داداش حامد من اصلا از اون چیزی که میگی خبر ندارم من به سارا هم توضیح دادم و گفتم

 

اونی که نظر داده من نبودم. به هر حال ممنونم که به وب من سر زدی هر وقت آپ کردی

 

خبرم کن ممنون میشم.

 

 

آبجی شقایق جونم من اومدم و وبلاگت رو دیدم خیلی قشنگ بود ولی منو ببخش که نتونستم

 

نظر بدم آخه خط اینترنتمون یه مدت مشکل پیدا کرده بود وهی قطع میشد بازم ممنون که سر

 

زدی. این دفعه که اومدم حتما نظر میدم.

 

 

آبجی میترا جونم ممنون که بهم سر زدی من هم سر زدم و نظر دادم

 

ممنون که شعر افتضاح منو اصلاح کردی و خیلی قشنگ نوشتی

 

حتما اون شعری رو که تو گفتی مینویسم

 

 

داداش مهرداد ممنون که از شعرها تعریف کردی. من به این دلیل نظر ندادم که اینترنتمون

 

مشکل داشت ولی این دفعه که اومدم نظر دادم.بله پدر بزرگ من دیوان داره من اسم دیوان و

 

اسم ناشرش روبرات ایمیل میکنم وجا داره اینجا بگم که دیوانش همون اول که چاپ شد همه ی

 

نسخه هاش سال 63 به فروش رفت و فقط یه نسخه اش توی کتابخونه ملی هست. به هر حال

 

خود دانی!

 

 

 آبجی مهسا جونم ممنونم که سر زدی به آبجی مریم هم سلام برسون و 

 

بگو نگران نباشه من وبلاگم رو درست کردم. به هر حال ممنونم که به یادم بودی این هم که

 

گفتی دریا رو لینک کردی یکی از برنامه هام بود چون من خیلی به تو و مریم جون زحمت

 

داده بودم و هی اُرد میدادم و میگفتم که عکسهای اون آقا(پوریا پورسرخ) رو برام بذار.خیلی

 

ممنون که به یادم بودی و راستی چرا اینقدر دیر به دیر آپ میکنی؟ این رو هم میخواستم بگم که

 

مریم جون اگه امتحاناتش رو داد بازم بر میگرده؟یا شما دیگه نمیذاری برگرده؟

 

 

داداش ایمان باشه حتما اگه کاری داشتم بهت میگم

 

 

نیروانا جان ممنونم که سر زدی من هم سر زدم خیلی وبلاگت قشنگه

 

 

 

آبجی آزیتا خیلی ممنونم که اومدی توی وب و نظر دادی من تا جائی که بتونم سعی میکنم بیام پیشت

 

 

آقا علی  نظر لطفتونه که وب من خیلی مسخره است ولی اگه خوشتون نمیاد میتونید بازدید نکنید و نظر ندید(میدونم کی هستی!)

 

 

داداش محمد خیلی لطف دارید که به یادم هستید ولی منظور شما رو از عضویت در وبلاگ نفهمیدم؟لطفا واضح تر بفرمائید

 

 

آبجی بهار جونم خیلی ممنونم که سر زدین منم سر زدم ولی وبلاگت خیلی دیر load میشد

 

 

آبجی ریحانه جونم پیش تو هم اومدم . راستی شما این همه نظر رو از کجا میاری یه خورده به ما هم یاد بده تا ما هم مثل شما محبوب شیم ممنون که سر زدی

 

 

داداش علیرضا(یه غریب تنها) ممنون که اومدی پیشم و تنهام نذاشتی راستشو بخوای من نتونستم بیام توی وبلاگت ولی در اولین فرصت حتما میام پیشت

 

 

 

دختر خاله جونم

 

فرزانه جان

 

آخه وبلاگ سازی جای بچه بازی نیست که!

 

منظورم این بود که هی بیای و وبلاگ منو مسخره کنی و مسخره بازی در بیاری

 

به اون داداشت هم بگو که مواظب خودش باشه چون اگه دستم بهش برسه اونوقت...

 

حالا بعدا برات توضیح میدم

 

ببخشید من برات نظر گذاشتم و گفتم امروز میام پیشت ولی مامانی اینا رفتن مسافرت و نشد. منو ببخش

 

 

 

آبجی پیوند از تو هم ممنونم که به وبلاگم سر زدی حتما در اولین فرصت لینکت میکنم

 

 

 

شب زنده دار جان نمیدونم دختری یا پسر برای همین به اسم آبجی یا داداشی صدات نکردم امیدوارم منو ببخشی

 

خیلی ممنون که شعرمو واسم درست کردی وب خیلی جالبی داری

 

 

 

همگی در پناه حق باشید  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط سپیده| |


Design By : Night Skin