کلبه ی محبت
به نام او که مینگارد در صدور دل خطوط محبت را
امشب آسمان ابریست...امشب آسمان تیره است... گویی گلی میمیرد... آسمان با عصبانیت فریاد بر سر دنیا میکشد تا شاید با صدای وحشتناکش کم از غصه هایش را دور ریزد... امشب ستاره ای در آسمان نیست! ماه تنها نشسته و انتظار فردا را میکشد... تو چرا اینقدر بی خیال نشسته ای؟! مگر نمی بینی پایان عمر گلی فرا رسیده است؟! قطره ای اشک تو شاید مرهمی برای دل شکسته ی غنچه باشد! برخیز و پنجره را باز کن...بگذار ریه هایت طعم خوش باران را حس کند... گلدان را رها کن... تا شاید در تنها ثانیه ی عمرش به تنها آرزویش برسد و باران را حس کند! او از صدای رعد و برق نمی ترسد... او هراسی از خیس شدن ندارد... او رهایی را دوست دارد! سعی نکن جهش کنی...غنچه همیشه با بهار است... (از کتابچه ی دوست عزیزم دریا(بهین)) گمشده ام، در یک قفس سرخ، در یک باغ پر از گلهای سرخ محبت و عشق گمشده ام، در قلب یک عاشق، در قلب یک مجنون .... گمشده ام، در یک آغوش گرم، در دشت پر از آرزو و امید ... گمشده ام، در کنار دریا، لحظه غروب خورشید، درون دستهای گرم یک معشوق.... گمشده ام، در کوهستان و صحرا، در آسمان و این دنیا من یک گمشده پر آوازه ام، یک گمشده در دنیای قلبها آری همانم که دلم میخواهد تا آخر دنیا همان گمشده در آن قلب سرخ باقی بمانم آری من همانم که مجنونم، و تو همانی که سالها در جستجوی اویم من همانم که عاشقم، و تو همانی که همیشه در پناه اویم گمشده ام در این قلب سرخ و مهربانت، زنده مانده ام با عطر نفسهایت آن صدای مهربانت و با آن خونی که در قلبت جاریست.... آری من همانم که تو میخواستی و تو همانی که من آرزویش را داشتم گمشده ام در یک خانه دل سرخ، در یک دشت سرخ گمشده ام و دیگر نمیخواهم پیدا شوم دلم میخواهد همیشه و همیشه در این قلب مهربانت گمشده باشم ای نازنینم. سلام بچه ها خوبید؟ یه خبر خوب امروز اومدن سر کلاسمون و گفتن که هر کی قبلا تو تئاتر کار کرده بیاد منم دستمو بالا کردم چون خیلی روی بازیم تمرین کرده بودم و قبلا هم تئاطر بازی میکردم کلی ذوق داشتم که برم و کلی هم دعا میکردم خلاصه ازمون تست گرفتن و برنده شدم اینم یه خاطره ی خوب از امروز من.! مردی با اسب و سگش در جاده ای راه میرفتند. هنگام عبور از درخت عظیمی صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت ولی مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت ها طول میکشید تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده روی درازی بود.تپه ی بلندی بود.آفتاب تندی بود. عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه ای تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمه ای بود که از آن آب زلالی جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد)) :روز به خیر اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟)) دروازه بان )):روز به خیر اینجا بهشت است)) -چه خوب که به بهشت رسیدیم خیلی تشنه ایم. دروازه با به چشمه اشاره کرد و گفت:میتوانید وارد شوید و هر چه دلتان میخواهد بنوشید. -اسب و سگم هم تشنه اند. نگهبان:واقعا متاسفم .ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. مرد خیلی نا امید شد.چون خیلی تشنه بود. اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از این که مدت درازی از تپه بالا رفتند به مزرعه ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه ی درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود.احتمالا خوابیده بود. مسافر:روز به خیر! مرد با سرش جواب داد -ما خیلی تشنه ایم.من و اسب و سگم. مرد به جاده ای اشاره کرد و گفت:میان آن سنگها چشمه ای است. هر چقدر که میخواهید بنوشید. مرد اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت هر وقت که دوست داشتید میتوانید برگردید. مسافر پرسید:فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ -بهشت -بهشت؟اما نگهبان دروازهی مرمری هم گفت آنجا بهشت است! -آنجا بهشت نیست دوزخ است. مسافر حیران ماند:باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سر در گمی زیادی میشود! -کاملا بر عکس در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام کسانی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند همان جا میمانند... خوبید؟ خیلی ممنون از نظراتتون و از این که به من لطف داشتید امروز امتحان علوم داشتم البته زنگ آخر زنگ تفریح اول دوستم(کیمیا)گفت:سپیده امتحان رو خراب کردم. حالا شاگرد زرنگم بود.پیش خودم گفتم حالا سوالاش چقدر سخت بوده که نتونسته جواب بده.خلاصه کتاب علومو جلوش ورق زدم و گفتم هر چی سوال اومده بود بگو من بخونم. اونم چند تا سوال گفت و منم عینا همونا رو خوندم. با اونیکی دوستم(معصومه)زنگ تفریح دوم رفتیم و یه سری سوالا رو با جواباشون رو از اون کلاسی ها گرفتیمو خوندیم. حالا جالب اینجاست که هر چی سوال تو امتحان اومده بود برای من و دوستم(معصومه)تکراری بود چون جواب همشونو میدونستیم. بعد از امتحان هم کلی خندیدیم. معلممون هم که خیلی جالب بود. هر چی از اون کلاسی ها سوال پرسیدیم و به معلممون گفتیم گفت اینا میاد تو امتحان. خلاصه سر تا ته امتحان ۱۳ تا سوال خیلی خیلی آسون بود. اگرم سوالا رو نمیگرفتم هم مطمئن بودم نمره ی خوبی میگرفتم. راستی توی مسابقه ی طناب کشی تو مدرسمون هم اول شدیم. اگر میخواستم به حرف معلم ورزشها گوش بدم یه رتبه هم نمی گرفتیم. چه برسه به این که اول بشیم آخه گفته بودن اونایی که زورشون زیاده برن ته طناب رو بگیرن. منم چون هر سال برنده میشدم و رمزش رو فهمیده بودم برای همین اولین نفر وایسادم. قرار بود ۳ بار طناب رو بکشیم ولی ۲ بار که کشیدیم و توی ۲بارشم برنده شدیم مسابقه رو تموم کردن.بعد از اون هم کلی عکس انداختیم که بدن اداره. اینم از امروز ما خدایاشکرت که یاریم کردی تابتونم امروز روجزو یکی از بهترین خاطراتم توی دفترم ثبت کنم. ببخشید دیر شد امتحان داشتم نمیشد بیام یه معلمی سر انشا گیرمون افتاده بد بختمون کرده هیچ کدوم از نمره هاش از ۱۸ بالا تر نیست و من متاسفانه بالا ترین نمره رو گرفتم نه,آخه یکی بگه ۱۸ نمرس؟ اصلا روم نمیشه دفترمو به کسی نشون بدم اونقدر هم بد اخلاقه که نمیشه نزدیکش شد! تازه این نمره رو هم که به من داد گفت:دارم حق بچه ها ی دیگه رو ضایع میکنم انشات اصلا قشنگ نبود. حالا شما انصافا به این انشا چه نمره ای میدید؟ موضوع:لحظه ی ظهور امام زمان را توصیف کنید. نمیدونستم کجام و دارم چیکار میکنم...فقط می دیدم همه مردم دارن به طرف میدون شهر میدون...خیلی ترسیده بودم...رنگم پریده بود...دست و پاهام شل شده بودن...روی سنگی نشتم و سرم رو روی پاهام گذاشتم و برای چند لحظه چشمام رو بستم تا شاید از اون حالت در بیام.که یکدفعه دیدم یه نوری داره از اونور میاد...ماتم برده بود...یعنی چی شده؟...یادم اومد که وقتی بچه بودم معلم هام برام تعریف میکردند که یه روزی امام زمان میاد و زمین و زمان رو دگرگون میکنه...تازه فهمیدم که چی شده و موضوع از چه قراره...وقتی فهمیدم چی شده.خیلی خوشحال شدم...نمی دونستم از شادی چیکار کنم...میخواستم برم جلو تا از نزدیک ببینمش...ولی...ولی دونفر جلومو گرفتن...گفتم:من چیکار کردم که نمیذارید برم و امامم رو ببینم؟!...گفتن:به اندازه ی کافی اعمال خوب نداری...که یکدفعه دیدم خود امام داره میاد سمتم..اگه نمیومد نمیدونستم باید چیکار میکردم...اونقدر خوشحال بودم که شادی تو چشمام برق میزد...چهره اش برام خیلی آشنا بود.ولی هر چی فکر کردم یادم نیومد که کجا دیدمش.جلو آمد و به من گفت:اگه دوست داری بهشتی بشی باید یکی از یاران خوبم باشی.از رفتار ها و عادتهای بدت دست بکشی.به سمت خوبی ها بیای و...حرفهایش خیلی شیرین و پر معنی بود...چند لحظه ای فکر کردم و به او گفتم:آره.من میخواهم بهشتی باشم.میخواهم یکی از یاران خوب تو باشمو همه ی شرط هایتان را قبول میکنم.امام گفت:بسیار خب.و بعد با لشکرش به راه افتاد.انگاری جا مونده بودم.صبر کن...صبر کن...حرف مهمی داشتم که به او بزنم.من...من...میخوام...میخوام بگم....که یکدفعه کبوتری که روی شیشه نوک میزدرشته ی افکارمو پاره کرد.چه روءیای زیبایی بود.به امید روزی که این روءیا به حقیقت بپیوندد و ظلم و فساد در این دنیا از بین برود. حالا فعلا امضا دادیم و منتظریم تا عوضش کنن.بچه ها ترو خدا برام دعا کنید. عیدتون مبارک گفتم زود تر آپ کنم که دیر نشه همین چند دقیقه پیش هی کانال تلوزیون رو عوض میکردم ببینم عید شده یا نه که شکر خدا عید شد انشاخدا نماز روزه ی همه رو قبول کنه یه چیز و میخواستم بهتون بگم بچه ها من الان تو اوج امتحاناتم هست و زیاد نمیتونم براتون صحبت کنم یعنی معلم هام همش دارن برای نیم ترم امتحان میگیرن و دیگه خودتون میدونید... کلی درس دارم این مطالبی رو که براتون میذارم هم از قبل نوشتم خلاصه منو به بزرگی خودتون ببخشید.

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |


