تبليغاتX
کلبه ی محبت


کلبه ی محبت

به نام او که مینگارد در صدور دل خطوط محبت را

سلام بچه ها

خوبيد؟

کم کم ديگه داره شب يلدا ميرسه و

پاييز جاي خودشوميده به زمستون و...

مدرسه ي ما ميخواست ۵۰ نفرو ببره

مشهد که همين شب يلدا

راه ميفتند

منم ميخواستم باهاشون برم

يعني بابام پولشو داده بودا ولي...

دو دل بود بود واسه همينم قرآن رو باز کرد

(استخواره کرد) ((بد)) اومد

حالا منم جريانو نميدونستم

بعد بابام که برام گفت همچين يه جوري شدم

گفت اگه باور نداري بيا خودت اين کارو بکن

من چند بار گرفتم بد اومد

بعدش با کلي گريه و زاري باز کردم

از خوش شانسي زياد ماله منم ((بد)) اومد

بابام گفت ناراحت نباش

شايد يه حکمتي تو کار بوده

فردا صبح ساعت ۹ حرکت میکنن

ولی به جاش اونا همین میان باید امتحان بدن

حداقلش ما یه دور کتابو میتونیم بخونیم و

از برنامه ها هم خبر داریم

امیدوارم بهشون خوش بگذره

و هر جایی که هستن سلامت باشن و

برای ما هم دعا کنن...

 

 کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند


تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند


سادگی،مهر و صفا قانون انسان بودن

است کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند


اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند


گاهی از غم می شود ویران دلم ، ای کاشکی


بین دلهاي تنها غصه ها مردانه قسمت می شدند

 

                                 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط سپیده| |

Image hosting by TinyPic

 

اونقدر بچه ها تحقیرش کرده بودند و به بهش سنگ زده بودند که دیگه نای پرواز رو هم نداشت.

کم کم دیگه قرقی هم داشت بهش شک میکرد.میخواست بره و شجاعتش رو به قرقی ثابت کنه...

اما با بالهای خونی چه شکلی میتونست پرواز کنه؟...

به قرقی گفت که برسونتش به بالای اون برجه

تا به همه نشون بده که اونم میتونه پرواز کنه و از بقّیه چیزی کم نداره.

قرقی با کلی اسرار شاهین رو به نوک برج رسوند.

شاهین با شجاعت تمام چشمهاشو بست و بالهاشو به زور باز کرد.

لحظه ای درنگ کرد و خوشو با تمام وجودش رها کرد.اما...اما طاقت نیاورد.

همین که اومد بال بزنه دردش بیشتر شد. نتونست تحمل کنه و از فاصله ی خیلی زیلدی به زمین افتاد.

قرقی با سرعت خودشو بالای پیکر شاهین رسوند در حالی که بغض راه گلوشو بسته بود...

همین که اومد حرف بزنه شاهین حرفشو قطع کرد.

گفت: (( تو تمام عمرم در کنار تو و با حس کردن تو با تمام وجودم زنده بودم.

حالا هم که دارم جون میدم دوست دارم که تو این لحظه ی آخر

 با تمام وجودت بگی که دوستم داری و راحتم کنی!))

قرقی طاقت نیاورد و بغضش ترکید.نفس عمیقی کشید و گفت: ((دوستت دارم))

قاصدک لبخند روی لبهای شاهین نشست و

 فرشته ی مرگ اون با خودش تو جاده ی خوشبختی همسفر کرد...

Image hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط سپیده| |

   دفترم را باز ميکنم،اولين صفحه حکايت از رفتنت دارد

   به صفحات ديگر نگاه ميکنم،تمام صفحات دفتر از نبودنت،ازغم دوريت،

 

ازچشم انتظاريم وازاميدبه بازگشت ات پر کرده ام

تنها يک برگ سفيد باقی مانده،

برگی که برای آمدنت خالی گذاشته ام....

 

  

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط سپیده| |

سلام بچه ها

خوبید؟

    ولادت ثامن الائمه  حضرت علی ابن موسی الرضا(ع)  

   امام هشتممون رو به همه ی شیعیان جهان تبریک میگم  

   عید همگیتون مبارک  

   انشاا... هرجایی که هستید سالم وسلامت وپیروز و موفق باشید

 

                               

 

 

    

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط سپیده| |

روزی تکه ی شکسته ی قلبم که میخواست برگرده

 

ولی آدرس نداشت ازم پرسید:ببخشید...خونه ی قلب کجاست؟

 

یه خورده فکر کردم و به اون گفتم:خونه ی قلب...همین جاهاست...

 

خیابون لیاقت,بن بست محبت,پلاگ مروّت.

 

همین که میری بعدش یه جاده خاکی هست.

 

اونو بگیر و تا تهش برو.بعد بپیچ سمت چپ.

 

یه خونه ی سیاه رنگ و کوچک اونجاست.

 

فکر کنم رسیدی.اون قلب منه.

 

میتونی بری توش.ولی مواظب باش وقتی رفتی خودتم مثل اون نشی...

 

تکه ی قلب شکسته خوشحال شد و رفت

 

امّا نمیدونست که چه مصیبتی همراهشه...

 

امید داشتم که برگرده.ولی...نه...فایده نداشت.

 

اونم مثله لکه های قلبم سیاه شده بود...

 

حسرت میخوردم و میگفتم کاش یه قلب شکسته داشتم.

 

حد اقل دلم به اونون تیکه ای که از قلبم جداست و هنوز پاکه خوش بود.

 

ولی الان دلخوشی به جز امید به این روزی قلبم مثله قبل روشن بشه ندارم...

نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط سپیده| |

 
درد دل با خدا
 
خدایا میدانی و میدانم که میدانی چون خدایی

و میدانی که میدانم چون بنده توام

میدانی چه ها در دل دارم و نای گفتنم نیست

چه ها در سر دارم و یارای عملم نیست 

اما خدایا میدانی خواستم چه باشم؟

شاید همانی که تو خواستی شد...

ولی آنی شدم که میخواستم

من اینم اینک... ساده ساده....

 من نه حجار سنگ قبر مرگ

 که نجار پایه های کلبه عشقم

خدایا تو میدانی که...

و میدانم که میدانی....

                    Yaser_1410@yahoo.com    نظر يادت نره

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط سپیده| |


Design By : Night Skin