کلبه ی محبت
به نام او که مینگارد در صدور دل خطوط محبت را
سلام به دوستای گل خودم خوب هستید همتون انشاا...؟ ولنتاین مبارک یه چند وقتی آپ نکردم چون منتظر یه چنین روزی بودم حالا هم که این روز اومده! این داستان و این عکس یه کادو از طرف من به شما به مناسبت ولنتاین! در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو . در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم. اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد . زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد . پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... ! چقدر خوبه که آدم يکي رو دوست داشته باشه نه بخاطر اينکه نيازش رو بر طرف کنه نه بخاطر اينکه کس ديگري رو نداره.... نه بخاطر اينکه تنهاست.... و نه از روي اجبار بلکه بخاطر اينکه اون شخص ارزش دوست داشته شدن رو داره............. محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است!
ماه عشق و شور و فریاد است!
ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.
سلام بر حسین (ع)
سلام به تمام عاشقان حسین... به مناسبت محرم وبلاگمو سیاه پوش کردم... امیدوارم یه سهم کوچیکی هم تو عزا داری داشته باشم... همتونو به خدای بزرگ می سپارم فعلا یاحق سلام بچه ها خوبید؟ امروز کارنامه ام رو گرفتم خدا رو شکر معدلم هم خوب شد. شدم 96/19 یعنی اگه یه کوچولو دیگه زحمت کشیده بودم 20 رو تو هوا زده بودم! دعا کنید ترم بعد جبران کنم راستی دیروز با مدرسه رفته بودیم شاه عبدالعظیم. همتونو اونجا دعا کردم. حالا هم به خاطر کارنامه ام میخوام شیرینی بدم شیرینیشم این داستانست که براتون میذارم پس تا آپ بعدی فعلا یاحق
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند بين راه سر موضوع اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري سيلي زد. دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آن که چيز ي بگويد روي شن هاي بيابان نوشت : امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد . به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري انجا بمانند . ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد و در برکه افتاد نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات يافت برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد: امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد . بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟ بايد روي شن هاي صحرا بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاک کنند ولي وفتي کسي محبتي در حق ما مي کند بايد آن را روي سنگي حک کنيم تا :





















































































![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند
و کنار برکه آب استراحت کنند
دوستش با تعجب از او پرسيد:
ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد
هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.
| Design By : Night Skin |


