کلبه ی محبت
به نام او که مینگارد در صدور دل خطوط محبت را
سلام به دوستای گل خودم! بالاخره این مریضیه هم داره تموم میشه! چقدر طولانی بود! دیگه داشتم میمردم! خوب امروز اومدم چند تا کتاب براتون معرفی کنم! زبان قرآن جغرافی املا ریاضی حرفه علوم دینی اجتماعی عربی آئین و نگارش تاریخ خوب الانم تاریخ خوندن این کتابا رو بهتون میگم! عرضم به حضورتون که باید اینا رو از تاریخ 25 فروردین بخونید! بچه ها یه چیزی بگم؟باشه میگم! فکر کنم فهمیده باشید اینا چین!ای خدا کی سال دیگه میرسه که ما از شر این حرفه و تاریخ و از این جور چرت و پرتا رهایی کامل پیدا کنیم! چیزه البته از قدیم گفتن که:کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش ولی آهسته میگویم خدایا بی اثر باشد! حالا ما یه چیز گفتیم زیاد جدی نگیرید! معلوم نیست که دبیرستانم به این راحتی باشه یا نه! خوب حالا ولش کنید این حرفا رو ! خوب دیگه چه سخت است لحظه ی وداع! من مجبورم مجبورم مجبورم به خاطر امتحانا یکی دو هفته ای آپ نداشته باشم! (حالا نه این که تو روز عادیش هر روز میومدم آپ میکردم.واسه این گفتم که نگران نشید!!!) خوب فکر کنم با زبون بی زبونی دیگه همه چی رو بهتون گفته باشم آهان یه چیزی رو جا انداختم اونم این بود که این کتابا رو تا تاریخ 6 اردیبهشت باید تموم کنید! آخ جون 5 روز دیگه ش تولدمه پس تا روز تولدم ... شاهد یک انفجار عظیم توی وبلاگم باشید! آهان راستی به دلیل این که فردای تولدم روز معلمه تولدمو با روز معلم یکی میکنم که دیگه 2 تا آپ نداشته باشم و تعداد کادو هام بیشتر بشه! پس از الان به فکر کادو ها باشید! راستی یه خبر مهم!روز تولدم یه وبلاگ بهتون معرفی میکنم که حتما حتما حتما حتما ببینید چقدر روش تاکید کردم باید برین توش و مطلبشو بخونید! نظراتم زوریه!باید نظر بدید!حالا اگه خواستید توی اون وبلاگ اگرم نخواستید توی وبلاگ خودم نظر بدید! ولی بهتره که برگردید و توی وبلاگ خودم نظر بدید که بدونم اون مطلبو خوندید یا نه!نه اصلا توی 2 تا وبلاگ نظر بدید!این جوری بهتره! فکر کنم اون وبلاگو بشناسید ! اون وبلاگ . وبلاگ کسی نیست جز...دختر خالم! حالا روز تولدم میام آدرسشو میدم ! همونی که واسه تولدش جشن گرفته بودما!اونه! حلا لو بدم چیه ؟!نه نمیگم!ا ا چرا میزنی ؟باشه میگم! آخه مزش میره!در مورد خصوصیات اخلاقیمه ! یه خورده همچینی از خنده غش میکنید اگه بخونید!پس زیاد نگران نباشید! خوب بذارین یه دور از روش بخونم ببینم چیزی از قلم نیافتاده باشه یه وقت! آهان مهم ترین چیزو یادم رفت بگم!در واقع یی چیزی یادم اومد! چیزه 5 شنبه ی قبل تئاترمونو اجرا کردیم و ازمون فیلم برداری شد و سی دیشو دادن اداره! 2 شنبه هم رفتیم سرودمونو اجرا کردیم که بعد از سرود اگه درخت جلوم بود میزدم خورد و خاکشیرش میکردم! بیچاره درخت باید بگم اگه مربی سرودمون اونجا بود میزدم لهش میکردم! که خوشبختانه این اتفاقم افتاد و من باهاش کلی دعوا کردم! وای اصلا دوست ندارم تعریف کنم ولی وقتی دیدم اینقدر خوب پای حرفام نشستین خوب براتون تعریف میکنم!فقط جلو نیاین که ممکنه تلفات داشته باشیم چون هنوزم اعصابم خورده! راستی اینترتنو هم قطع کنید!آفلاینم میتونید بخونید!الانه که مامان یا بابا تون بیان بهتون گیر بدن وبگن که اینقدر پای اینترنت نرو! البته اینو باید زود تر میگفتم !ولی بعدش حتما باید وصل یا کانکت شید و بیاید برای من نظر بدید! اصولا من آدمی هستم که خیلی خیلی دیر جوش میارم! یعنی ببین چی شده که من این شکلی جوش آوردم! خوب ما برای سرودمون 2 شنبه ساعت 1 راه افتادیم و رفتیم فرهنگسرای اشراق جاتون خیلی خالی البته واسه یه دعوای حسابی تا ساعت شیشو نیم هم اونجا بودم یعنی تا من رسیدم خونه ساعت 7 بود! خوب مربیمونم که آقا بود در صورتی که باید مربی خانم برای مدارس دخترونه بذارن هم گفته بود که من نمیتونم بیام و باید برم با پسرا تمرین کنم!دخترا بدون من میتونن سرودو اجرا کنن ولی پسرا نمیتونن! خلاصه مربی تربیتیمون گفت که شما باید بیاین ما بدون شما نمیریم!خلاصه اونم گفتش که خودمو میرسونم! خوب حالا از گروههای دیگه هم که بگذریم خداییش خداییش خداییش گروه ما خیلی خوب اجرا کرد ! یعنی طوری بود که داوره هم برامون دست زد و همه بهمون میگفتن مرسی و خسته نباشید! توی فرهنگسرا خیلی گرم بود و ما رو مجبور کردن که بمونیم اون تو!حالا یه چیزی بگم خندتون بگیره! ما ردیف سوم-چهارم نشسته بودیم و فیلم برداره دقیقا پشت ما بود!بعد یه دونه پسره هم کنارش بود بزرگ بودا فکر کنم 22 -23 رو داشت کنار فیلم برداره نشسته بود و از اول تا آخر برنامه همش گیر داده بود به من بیچاره و همشم نگام میکرد!هر وقت هم بر میگشتم پشت بهم میخندید!نیشش تا بناگوشش باز بود همش! (دوست داشتم مخشو بپاشونم رو دیوار!!!)خوب ولش کنید انقدر وسط حرفم نپرید بذارین داستانمو تعریف کنم! شما فرض کنید تو اون گرما و این که اونقدر بهمون دیر نوبت داده بودن باتری دوربین فیلم برداره تموم شد حالا دیگه چه برسه به باتری ما! خوب بالاخره مربیمونم اومد و حالا نمیخوام اسمشو ببرم و شاید بعضیاتون بشناسیدش و بعدش گفت که بیایم بیرون یه هوایی بخوریم!دیگه آخرای برنامه بود!2-3 تا گروه مونده بود تا نوبت به ما برسه خلاصه رفتیم بیرون و نمیدونم چی شد که آقا قهر کردن و گفتن:شما که میدونین من دست به حذف کردنم خوبه پس با این حساب نیازی به رهبر ندارین!بعدم گذاشت رفت تو سالن! حالا سر چی بود!سر این بود که یکی از بچه ها گفت چرا اینقدر دیر نوبت به ما میرسه! خلاصه رفتیم تو سالن و مرده که مدرسه ها رو معرفی میکرد گفت مدرسه ی خواجه عبدا... آماده باشه! و منم که سابقه نداشت در طول زندگانیم به اون حد جوش بیارم یه چیزی رو کشیدم به جونش و ییهو دیدم ته سالن نشسته!آخه ما صف کشیده بودیم که بریم اجرا! بعد رومو کردم اونطرف که منو نبینه!شانس آوردم صدای آهنگ بلند بود!بعد رفتم بهش گفتم که یکی از بچه ها نمیاد ما چیکار کنیم و گفت به من ربطی نداره وآدمای مهم تر از اونم هستن که بیان! خلاصه از حرصم اخمامو کردم تو هم ودستامو محکم مشت کردم و خواستم برم که صدام کردم!گفت بیا !گفتم چیه؟گفت تو حرص نخور!(لعنتی تا ته فکر آدم و هم میخونه!) من خودم حساب اونو میرسم و بعد از صحبتش با عصانیت گذاشتم رفتم! وقتی رفتیم بالای سن رنگ و روم پریده بود و دستام یخ کردم بود و قلبم داشت از جا در میومد! ولی سعی کردم قیافمو عادی نشون بدم که داوره نفهمه!بعد هم اون مربیمون باعث شد که ما یه امتیاز منفی بگیریم! چون اولین مرد مربی بود که میومد و بچه ها رو مرتب میکرد داوره گفت آقا امتیاز منفی داره بیا پایین! خلاصه یه سرود دو صدا اجرا کردیم و همه دست زدن برامون! اومدیم بیرون و من از عصبانیتم اگه کارد بهم میزدن یه قطره خون ازم در نمیومد و وایستادم بیرون سالن و هیچی نگفتم!و دست به سینه فقط اونجا راه میرفتم که آتیشم بخوابه! همه ی بچه ها میگفتن عالی بود و خیلی خوب اجرا کردیم ولی وقتی مربیه اومد و ازش پرسیدن چطور بود با یه نیشخندی گفت:تازه بد نبود! چقدر اون لحظه عصبانی بودم!اگه قیافمو اون لحظه میدیدن از وحشت میمردین! بعد بچه ها گفتن که نه بابا خیلی خوب بود بعدشم گفت:اگه به نظر شما خیلی خوب بود خب شاید نظر شما هم مهم باشه! خلاصه مربیمون اونجا وایستاد و با دوستش حرف زد و ما هم حرکت کردیم و رفتیم! دم در بهمون کیک و شیرینی میدادن و معلممون هم یه دونه کیک داد به من که بخورم و منم با هر ضرب و زوری بود کیکه رو خوردم! رسیدیم جلوی در ورودی و من داشتم تیکه ی آخر کیک رو میذاشتم توی دهنم که مربیه از اون طرف اومد و دوستم گفت سپیده اونجارو من که داشتم خفه میشدم!آخه کیکه تو گلوم گیر کرده بود!و کلی سرفه کردم! خلاصه بدو بدو از فرهنگسرا خارج شدم و اونقدر بغض داشتم که دوستم هر سوالی ازم میپرسید جوابشو نمیدادم!بعدشم توی اتوبوس روی شونه ی دوستم خوابم برد!ساعت یه ربع به هفت بود که ما رسیدیم مدرسه! منم از دوستام خدافظی کردم و کیف و وسایلمو برداشتم و اخمامو کردم تو هم و رفتم خونه!همین رسیدم خونه اونقدر عصبانی بودم که رفتم توی کمدم که کسی صدای گریه هامو نشنوه و سرمو کردم تو بالش و زار زار گریه کردم! بعدشم از ناراحتیم نشستم و تمرینای ریاضمو تند تند نوشتم و حل کردم!باورتون نمیشه هنوز که هنوزه اعصابم سر اون قضیه خورده! راستی مربی تربیتیمونم گفت که اگه اول بشیم بازم مربیمون همونه!حالا شما دعا کنید ما اول بشیم که بعدا من خودم حساب مربی سرودمونو میرسم!تا این 2 شنبه هم نتیجه میاد! آهان واسه تئاترمون هم دعا کنید که اول بشه!اونجا که رفته بودیم تو فرهنگسرا یاد روز تئاتر افتادم!که معلممون میگفت نمیتونیم بریم اداره و باید سی دی بدیم اداره و من اون روز چقدر ناراحت شده بودم! وقتی رفتیم فرهنگسرا دیدم روی برد نوشته محل اجرای تئاتر و سرود دانش آموزی!من گفتم اگه ما میخواستیم با این همه خنده ای که سر بعضی از صحنه هاش میکنیم بریم اونجا اجرا کنیم دیگه میمردیم! و خدا رو شکرد کردم که ازمون فیلم برداری شد!راستی این وسط وسطا هم یه سرمای دیگه خوردم چون یه سری سر تئاتر بیخوابی کشیدم و یه سری هم سر سرود! داستان تکان دهنده ای بود.امیدوارم که از این داستان درس عبرتی گرفته باشید!(که هر وقت مربیتون پرویی کرد باهاش دعوا کنید!!!) شنبه هم قراره که دوستم(آناهیتا)از روی سی دی تئاتر واسه بچه های تئاتر بزنه و بیاره!ما که بازیمونو میبینم از خنده غش میکنیم! هر کی هم که مشتا قه ببینه (تئاترمونو)بگه که اگه تونستم لینکشو بذارم واسه دانلود! خوب نمیخواستم ناراحتتون کنم ولی از اون جایی که من مثل مادر بزرگا دوست دارم داستان تعریف کنم و میدونم که شما هم خوشتون اومده واستون اینا رو گفتم! پس واسم کلی دعا کنید!که امتحانامو 20-20-20-20 من خود نمره ی بیستم پشت سر هم ردیف کنم! خوب به قول کامران و هومن: این جمله ی منه دوستون دارم خیلی زیاد فکر کردن اصلا نمیخواد فقط واسه شما ساختمش دوستون دارم خیلی زیاد به چشماتونم خیلی میاد! دوستون دارم خیلی زیاد...! لحظه ی خدا حافظی خیلی سخته ولی ... تا 11 اردیبهشت یا شایدم 6 اردیبهشت فعلا التماس دعا یاحق! (راستی من آپم بدویین بیاین!) سلام بچه ها خوبید؟ اهم اهم حتما میپرسید ان سرفه ها قضیه ش چیه؟ خوب میگم! میگم عیده و شیرینی خوردناش دیگه!نمیدونید چه بلایی سرم آورده! اول از همه همگی ببخشید که دفعه ی پیش نتونستم خبر کنم و ایندفعه هم بی خبرتون گذاشتم! اگه از حال من با خبر بشین بهم حق میدین! ما ۳.۴ روز اول عید که مسافرت بودیم اونقدر شیرینی و آجیل خوردم که مردم! بعدشم چشمتون روز بد نبینه با مخالفتای من و اصرار پدرم چند روز بعد از این که اومدیم تهران اونقدر حالم بد شده بود که بابام گفت حتما همین الان باید بریم ۲تا آمپول بخوری حالت جا بیاد! خلاصه رفتیم دکتر اونقدر گریه کردم که دکتره مجبور شد ۳ تا آمپول بنویسه!!!(جایزه ش بود!) خلاصه مجبور شدم به زور ۳ تا آمپول بزنم! ولی چشم شیطون کر گوش شیطون کور!حالم بهتره!چی گفتما!!! فردا هم نمیخوام برم مدرسه!ولی مجبورم!مجبور! صدام شده عین صدای قو!شنیدین که...همین دهنش باز میشه انگار دارن ته دیگو میسابن! حالا فردا هم که برم میدونم چی میشه! اول از همه بچه ها جو رو شلوغ میکنن و نمیذارن معلم بفهمه کجا وارد شده!(شایدم اومده باشه جنگل!) بعد میشینن یه خورده سر هر معلمو با خاطرات عید گرم میکنن و فکرشو مشغول میکنن! بعد که معلمه میفهمه کجاست و میخواد دفترشو باز کنه همه ناله کنان میگین:خانوووووووووووووم! معلم:چیه؟ -خانوم بذارین بی مقدمه برم سراغ اصل مطلب! معلم:خوب بگو!هر چنر میدونم میخوای چی بگی! -خانوووم ما خوب دیشب تا صبح نشستیم و حرف زدیم همشم مهمونی بودیم! اصلانم وقت نکردیم درس بخونیم!(همه ی اینا رو یکی از بچه ها در عرض ۲ ثانیه و خورده ای میگه!) خلاصه معلمه هم یه خورده اخم میکنه و میگه وقت آزاد میدم به شرط این که شلوغ نکنینا! ماهم که دیگه خیالمون راحت راحت شده میشینیم با هم گپ میزنیم! البته همشون این شکلی نیستنا!یعنی همشون وقت آزاد نمیدن! مخصوصا معلم اجتماعی/جغرافی و معلم ریاضیمون! خوب دیگه حالا اینم واسه جایزه تون!چون بچه های خوبی بودین و به حرفام گوش کردیناااااااا! +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ((صداها)) صدایی می آید... این صدا آشناست... انگاری قبلا آنرا شنیده ام... صدایی غریب که آرام نجوا میکند... صدا را دنبال میکنم... رد پایی مییابم و آن را دنبال میکنم... راهم به یک جاده خاکی کشیده میشود... ته جاده یک خونه ست... خیلی دور است اما...انگاری صدا از آنجا می آید... نزدیک میروم... غم را میبینم که همراه تنهایی به احساس یک آدم عاشق سرک کشیده اند... ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ اینترنتم هم قاط زده فردا میام ویرایشش میکنم فعلا یاحق!
| Design By : Night Skin |


