کلبه ی محبت
به نام او که مینگارد در صدور دل خطوط محبت را
چه سلامی چه علیکی؟اصلا معلوم هست تو کجایی؟ -حوصله نداشتم!چند روز رفته بودم مسافرت! راستی زلزله رو امروز دیدین؟ من خونه ی خالم اینا بودم و خالم چند تا لیوان نسکافه ریخته بود و گذاشته بود ما بخوریم! منم اومدم جلو و لیوانو گرفتم دستم که شکر و ایناشو خودم تنظیم کنم! بعد دختر خالم یهو به مامانش گفت:مامان داره زلزله میاد! خالم گفت:برو بابا من دارم تکونت میدم! -نه مامان به خدا زلزله ست!لوسترو نگاه! -باد کولره! -مامان دارم راس میگم!زیرم داره میلرزه! اونیکی خالم گفت:نه مثله اینکه راسی راسی زلزله ست! بعد همین اومدیم پناه ببریم زلزله تموم شد! من از وحشتم چهار چوبه درو بغل کرده بودم و گریه میکردم! بعد زلزله هم پسر خالم و پسر دائیم افتادن به جونم و کلی متلک انداختن! ولی خدا خیلی رحم کرد!یه نماز آیاتم افتاد گردنمون! ولش کنین اصلا! دلم خیلی گرفته!روز ۲۴م اونقدر گریه کردم که وقتی اومدم خونه اصلا نای نفس کشیدن نداشتم! همونطور بیحال افتادم رو زمین! بعد تا شب همش گریه میکردم! اونقدر سرم درد میکرد و اونقدر حالم بد شده بود که شاممو به زور خوردم! خب بالاخره به هم دلبسته بودیم!۱سال تمام با هم بودیم! خیلی سخته وقتی بخوای از بهترین دوستات جدا بشی! من اولش فکر نمیکردم گریه کنم ولی وقتی رفتم...! وقتی ناظممون با خوشرویی اومد طرفمون و برامون آرزوی موفقیت کرد و وقتی روی شونش زار زار اشک میریختم...! خیلی سخت بود!مخصوصا اون لحظه ای که برای استراحت به کلاسمون که محل آرامش شور شوق استراب غم شادی و خوشحالی بود پناه بردم! وقتی در کلاسو باز کزدم و اون هیاهوی همیشکی و صدای مبصر کلاس که میگفت:ساکت شین سرم رفت...اسماتونو میدم دفتر...!رو نشنیدمو ندیدم! وقتی اومدم توی کلاس و جای خالی بهترین دوستامو دیدم! وقتی دیدم حتی میز معلممونو هم برداشت و جاش یه چار پایه ی بلند و سنگین گذاشتن! وقتی همه ی اون خاطره ها دونه دونه از جلوی چشمم میگذشتن! یکدفعه بغضم گرفت و بی اختیار اشک روی صوریتم جاری شد! تصورش برام ممکن نبود!تصور این که یه روز این کلاس شلوغو اینقدر ساکت ببینم اصلا ممکن نبود! دلم برای همه چیز تنگ شده!برای دعواها و سرزنش های مدیر و معلم و ناظم!برای سر به سر گذاشتن بچه های کلاسمون!برای اذیت کردن معلم انشامون که هیچکدوممون دل خوشی ازش نداشتیم! حتی برای معلم انشامونم دلم تنگ شده! و من اون روز توی انشا که نمره ی ۱۸ گرفته بودم چقدر پیش شما درد و دل کردم! برای میز و نیمکت ها که محل قرار گرفتن اسم دوست پسرای دوستام بود! برای گچ بازی پای تخته که هر وقت من بچاره میومدم یه شکلک بکشم ناظم مچمو میگرفت و کلی سرزنشم میکرد! دلم واسه درس بلد نبودنام!منفی گرفتنام سر کلاس!برای اضطرابی که قبل از هر امتحان که با تقلب خوب میدادیم!برای مچ گیری های معلمامون!تنگ شده! دلم برای همه و همه ی اون خاطرات شیرینی که تو طول سال داشتم تنگ شده! خیلی دلم میخواست دوباره ملینا و پیوند(حمید گودرزی!!!) رو دوباره میدیدم! بچه شیطونا کلاس که جاشون همیشه بیرون کلاس بود!(البته سر انشا!!!)! برای ملینا که سین و شین ش میزد و منو همیشه ثپیده صدا میکرد! برای پیوند که اونقدر غرق در روءیاهای خودش و حمید گودرزی بود و گل هر مجلسی بود و ادای همه ی هنر پیشه ها فوتبالیستها و خواننده ها رو در می آورد تنگ شده! دلم برای شیطنت های خودم!برای متلکایی که به معلم انشام مینداختم و هر دفعه بعدش باید به غلط کردن می افتادم تنگ شده! شاید بگین سال دیگه با دوستای جدید تر و...!اما من هیچ وقت مزه ی خوب راهنمایی که هنوز زیر زبونمه یادم نمیره!هیچ وقت نامه زیر میزیای خودم بهینو یادم نمیره! هیچ وقت کل کل کردن با دوستم معصومه(مهسا)رو یادم نمیره! هیچ وقت محبت دوستامو یادم نمیره!هیچ وقت یادم نمیره که چقدر با نسترن سر نمره ی زبان انگلیسی کورس میذاشتیم!و من همیشه سر ۱ بی دقتی ۲۵ صدم یا نیم نمره از اون کمتر میشدم! هیچ وقت سالهای شیرین راهنمایی رو از یاد نخواهم برد! شرمنده م! واقعا زیادی پر حرفی کردم!امیدوارم درکم کرده باشین! از نظرای پر مهرتونم ممنونم! تا تیر ماه! فعلا یاحق! با تموم بی کسی هایم... کسی دارم هنوزم... چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوزم... **************************************** سلام! بالاخره بعد از شونصد سال اومدم! خوب چطور مطورین؟با امتحانا خوش میگذره؟ ما که آخرین امتحانو امروز دادیم و از شرّش خلاص شدیم! یوهو!یه خبر خوب!واسه هم سن و سالای خودم! گفتن که اگه نمره های نهاییمون 7 و 8 و 9 باشه نیم ترمها رو جمع میکنن ولی از 10 اگه بیشتر باشه همون نمره رو میذارن! این قانون هم مثه این که واسه ی همه ی مدارسه! داشتم دیگه میمردم!باورتون میشه بعضی روزا که امتحان داشتم زار زار اشک میریختم و یکی تو سر خودم میزدم و یکی تو سر کتاب که آره چه شکلی این همه رو میخوام تموم کنم! سر تاریخ و سر دینی و حرفه خودمو میزدم! موهامو میکشیدم و سرمو میکردم تو بالش و جیغ میزدم و از خدا کمک میخواستم! و خب خدا رو شکر به خیر و خوشی گذشت و همه ی امتحانا رو خوب خوب دادیم! دعا کنید معدلم از اون چیزی که حدس زدم پایین تر نشه! راستی تو کارنامه ی ترم قبلم که یه دونه 19.5 داشتم و باید میشدم 19.97 بهم داده بودن 19.96 بعد اعتراض کردمو گفتن که واسه کارنامه ای که میخوایم بهتون بدیم(همون اصلیه!)درستش میکنیم! خوب پاشین بیاین نظر بدین!دلم واسه همتون یه ذره شده بود!سر تیز هوشانم که سرمونو کلاه گذاشتن و مدرسمون اعلام نکرد که جمعه ساعت چند بیایم و اصلا در موردش هیچ گونه صحبتی نکرد و ما عاطل و باطل موندیم لنگ در هوا! انشاا... که خدا ازشون نمیگذره!این آخرین سالی هم بود که میتونستیم تیز هوشان بدیم! الهی جز بزنن!الهی به زمین گرم بشینن! الهی...!بچه ی خودشونم این شکلی بشه و ببینن که من چه حرصی خوردم!اه! خوب ولش کنید!اعصابتونو خورد نمیکنم! جونم براتون بگه که ما از روشهای پیش رفته و 2007 تقلب در سر امتحانا به نحو احسن استفاده میکردیم! یک نمونه ی بارز:ما توی سالن اجتماعات امتحان میدادیم و تمام صندلیا تکی بود! سر امتحان دینی 3 تا مراقبه...فرستاده بودن سرمون! ماشاا... خیلی تیزم بودن!جلوی چشمشون تقلب میکردیم حالیشون نمیشد! خوب بغلیم(هدیه) گفت: سپیده تو رو خدا من از درس 9 تا 16 رو نخوندم!صندلیتو بکش اینطرفتر!منم صندیلمو کشیدم طرفش! بعد معلم ریاضیم اومد بالا سرم 5 دقیقه قبل این که برگه ها رو بدن بعد بهم گفت: یه خورده صندلیتو بده اینور تر! منم به حرفش گوش کردم!همین سرشو چرخوند اونور سالن صندلیمو برگردوندم سر جاش! هدیه دیگه داشت از خنده میمرد!خلاصه! امتحان شروع شد و هدیه عین این ضایع ها هی بلند بلند(با وجود منشی حوضه!)می گفت:سوال 3 سوال شیش! منم گــــــــــــــــنده دور جواب سوال خط میکشیدمو ورقمو اینور اونور میکردم که کسی شکش نبره! پشت سری هدیه کیمیا بود!اونم صبح اون روز که داشتم باهاش میومدم مدرسه گفت: سپیده از درس نه تا آخر هیچی نخوندم!(فکر کن!20 تا درسم بود!) خلاصه آخر جلسه شد و مراقبا خوابشون گرفته بود! هی هم بچه ها سوال میکردن و سرشون دیگه به کل گرم بود!منم که دیگه...حالا نرسون کی برسون! خلاصه امتحانو دادیم و تموم شد و اومدیم بیرون!سر امتحان جغرافی هم یک چنین وضعی پیش اومده بود! کیمیا میگفت:سپیده جون من این سوالو بهم بگو! التماس کن تا بهت بگم!بعد غش غش میخندیدم و اون بیچاره رو حرص میدادم! سر امتحان قرآن اونقدر ما خندیدم که دیگه داشتیم پس می افتادیم! من کلمه ی حسبنا الله رو نمیدونستم با وجود این که 1 دقیقه قبل امتحان از دوستم پرسیده بودم ولی وقتی امتحان شروع شد ویندوزم به کل پرید! عمه ی ترانه علیدوستی که میشه معلم ریاضی و متسدی آزمایشگاهمون! با متسدی کارگاهمون که دیگه اوووووووو...........نگو اصلا پرت پرته!ولش کن! با معلم ریاضی خودم مراقب جلسه بودن!بعد من هی به هدیه میگفتم:هدیه این سوال جون من این سوال! هدیه به خدا سر همین یکی موندم جون من برسون! هدیه هم خیر سرش اومد ضایع نکنه!یه نگاه به دور و برش انداخت و اومد که برسون متسدی کارگاهمون همون که...!منو همدیه رو دید!دستشو گذاشت زیر چونه ش و سرشو تکیه داد به یه چیز کمد مانند و داشت از خنده غش میکرد! منم هی به این هدیه ی تابلو میگفتم نخنده ضایع میشه ولی خودمم نتونستم جلوی خندمو بگیرم! من و هدیه یه نگاه به مربی کارگاهمون کردیم و یه نگاه به خودمون واز خنده سرمون گذاشتیم رو میز و غش غش خندیدیم! خلاصه آخر جلسه شده بود و وقت امتحانم داشت تموم میشد! منم از هدیه حرصم گرفته بود و بالاخره آخرشو ضایع کردم و بلند گفتم: هدیه الهی بترکی این سوال...وای نه!معلم ریاضیم داشت نگام میکرد! منم که پرو اصلا به روی خودم نیاوردم! معلم ریاضیه بالا سرم بود یه نگاه عاقل اند صفیه بهم انداخت و بهش گفتم: خانم به خدا فقط همین یه دونه رو موندم! جون من برسونین!گفت بذار ببینم!(دلش برام سوخت! آخه من بیچاره هم داشت اشکم در میومد همه رو نوشته بودم غیر این یه دونه! هدیه هم که داشت برگشو میداد بیشتر اشکم در میومد!) خلاصه گفت:مـــــــــن نــــــــمیدونـــــــــــم!گفتم: خانوم جون من از مهرنوش ببینید به من بگید و گفت:ا نمیشه که! گفتم:خانم آخه خیلی برای آدم حرص داره که وقتی همه رو نوشته باشی و فقط توی یه آیه 1 کلمشو بلد نباشیو بقیشو بلد باشی آدم 1 نمره رو الکلی الکی از دست بده! بعد رفت از روی مهرنوش نگاه کرد و گفت:بنویس خدا برای ما بهتر است! منم از گردنش آویزون شدم و بوسش کردم!بعد گفتم:خیلی ماهی بعد اونو نوشتم و برگمو دادم و رفتم! چقدر سر جلسه کیف میداد! این همه هم که معلما میگفتن هیچکی اونجا جوابتونو نمبده همه ی مراقبا سوالا رو هم میرسوندن به بچه ها! ولی فاجعه ترین امتحانم ریاضی بود!واقعا حرص خوردم سرش!به خاطر جا به جا شدن گزینه ها(اشتباه چاپی!) با این که جواب درستو میدونستم ولی گزینه رو جا به جا زدم!سر همونم 25 صدم از دست دادم! ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!نمیخوام! امروزم که اشکم سر جلسه در اومده بود!معلم حرفه مون 30 دقیقه گذاشته بود رفته بود سر کلاسای دیگه! وقتی هم که اومد انصافا همه رو رسوند!یه تلنگر به مخم زد و منم یادم اومد! خوب دیگه فقط تنها نگرانیم کارنامه ست!به نظرتون روز کارنامه ها برم؟ پارسال که رفتم بگیرم کارنامه مو با بابام بودم! بعد اومدم از ماشین پیاده شم بابام گفت:لازم نکرده تو بیای!مانتوت کوتاهه رات نمیدن!منم نشستم تو ماشین! باورتون نمیشه اونقدر آیت الکرسی خوندم اونقدر لبمو گاز گرفتم اونقدر گریه کردم اونقدر از خدا کمک خواستم که حساب نداشت! وقتی بابام کارنامه مو آورد اول داشت نگاه میکرد! بعد سرشو به نشانه ی تاسف تکون داد!منم که داشتم میمردم هی تو دلم به خدا میگفتم: مگه من بهت نگفتم کمکم کن!این بود کمکت؟ بعد بابام گفت:نچ نچ نچ نچ!توخجالت نمیکشی؟با این معدلی که آوردی آبروی خانواده تو بردی! منو داری داشتم پس می افتادم!سرم گیج میرفت!به زور گفتم: ح حا ا لا چ چ چننننند ش ش ش شدم؟ بعد بابام گفت:اونقدر افتضاح که خجالت میکشم بگم!بعد کارنامه رو داد دست خودم! به خدا انگاری اون لحظه یه سطل آب یخ رو رو من خالی کردن! بعد بابام بوسم کرد و گفت:آفرین دختر گلم!معلوم شد که دختر خودمی! بعد از خوشحالیم گریه کردم و همین رسیدم خونه دو رکعت نماز شکر خوندم! من میدونم که امسالم معدلم خوب میشه!فقط مشکل اینجاست که...! انظباطو چیکارش کنم!من بیچاره هیچکاری نمیکنم میگن شیطونی! از انظباط خیلی میترسم!همه ی اونایی که فکر نمیکردم بهم 20 بدن 20 دادن غیر از سه نفر که مطمئن بودم که بهم 20 میدن!دقیقا از پشت بهم خنجر زدن! خوب دیگه خستگی امتحانا با معدل خوبم از تنم در میره! سرتونودرد نمیارم!شرمنده که نمیتونم بیشتر از چند نفرتونو خبر کنم حالا بعدا انشاا... خبر نامه رو راه میندازم که توش عضو شین و هم شما راحت میشین و هم خودم! برم یه چرتی بزنم و تمام دارایی مغزمو دیلیت کنم تا آروم شم! خوب دیگه!دوستون دارم! به امید خدا تابستون با دستی پر بر میگردم!راستی سال جدید من از تولد این وبلاگم شروع میشه! تولد این عزیز که 23 تیر هست رو یادتون نره! راستی 1 هفته از ماه رمضون هم تو تابستونه!خدا به خیر بگذرونه! به خدا میسپارمتون! فعلا یاحق!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منم که طبق معمول عاشق مردم آزاری ام میگفتم:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

