تبليغاتX
کلبه ی محبت


کلبه ی محبت

به نام او که مینگارد در صدور دل خطوط محبت را

سلام!

یه سلام گرم!یه سلام ماه رمضونی به همه ی شما دوستای گلم!

(شدم مجری برنامه ی آستانه!)

خب نمیدونین چقدر دلم واسه همه ی شما تنگ شده!

(الان میگین این دختره خل شده!)

خب چیکارا میکنید؟!

خوبین خوشین سلامتین؟!

ولش کن!

برنامه های ماه رمضون شروع شده و...سرمون کلی گرمه!

راسی من تصمیم گرفتم از امروز روزه بگیرم!الانم روزه م!

خب احتمالا خودتون میدونید برنامه های تلوزیون چیه دیگه!

ولی من بازم میخوام بگم!

شبکه ی ۱=اغما

شبکه ی ۲=میوه ی ممنوعه!(منم توش بازی کردم!)

شبکه ی ۳=یه وجب خاک(که اسم قبلیش:نقش بر زندگی بود)

شبکه ی ۴=نداره!

شبکه ی ۵=شکرانه

خب بذارین براتون بگم!فکر کنم ۱ شنبه یا ۳ شنبه بود که از کلاس بازیگری برگشتم

خونه!چون ساعت ۸ صبح رفته بودم کلاس خیلی خسته بودم!ساعت ۱۰ و نیم رسیدم

و تا ساعت ۱۲ گرفتم خوابیدم وسط هال که مامانم گفت:سپیده سپیده پاشو!

خانوم ... میشناسی؟!

اِ آره آره!کوشش؟!هان؟!

زنگ زده کارت داره!

منم با همون صدای کلفت رفتم تلفنو جواب دادم!

بله؟!

-سلام سپیده جون خوبی عزیزم؟!-مرسی ممنون!

ببین عزیزم میتونی بری سر فیلم برداری؟!

-نمیدونم!۱ لحظه...!

مامان!میگه برم سر فیلم برداری!تو رو خدا اجازه بده جون من مامان!

حالا ببینم چی میشه!

-اِ تا قبل ۲ باید اونجا باشم حالا تازه ببینی چی میشه؟!من میگم آره!

-اِ بله خانوم...!

-خیلی خب عزیزم پس آدرس لوکیشنشو یادداشت کن:خیابان زعفرانیه.کوهپایه.

کوچه ی دهقان.دبیرستان صادقی (نمیدونم یه همچین چیزایی بود!)

بعد خدافظی کردم!دوباره زنگ زد!-ببخشید سپیده جون!یه مانتو مشکی بلند تا سر

زانو و یه مقنعه ی بلند مشکی با یه شلوار پارچه ای بپوش با یه کوله پشتی !

 شلوارتم لی نباشه!

کرم باشه عیب نداره؟!

-نه!

بعدم زنگ زدم به بابام و بابام گفت باید آژانس بگیریم چون ماشین خرابه!

هیچی انقدر دلشوره داشتم که دلم درد گرفت!

دهنم خشک شده بود هیچی از گلوم پایین نمیرفت!

رفتم دیدم دوستامم اونجان!

مسوول هنروران بهم گفت ناهار خوردی؟!-نه!

برام ناهار آورد(انقدر بهم رسیدن!!!)ترشی آوردن ماست آوردن نوشابه آوردن دیگه

همه چی بود!اما حیف که من نتونستم بخورم!غذامم نصفه موند!

بگم از غذاش!قیمه بود اما چه قیمه ای!قاشق میزدی همش روغن میومد تو قاشقت!

برنجشم چرب چرب بود!گفتم من اگه بخوام اینو تا تهش بخورم سکته میکنم در جا

میمیرم!خلاصه ناهارو خوردیم و بازیگرا (اونموقع که ما رفتیم فقط گوهر خیر اندیش و

امیر جعفری بودن!)رفتن توی دفتر مدرسه!

ماهم تا ساعت ۵ونیم ۶ اونجا پرسه میزدیم!

بعد برامون بستنی آوردن!!!کلی ذوق کرده بودیم!

اما...!

آخرش که اومدن فیلم بگیرن از ما بهمون کلی گیر دادن!

به من گفتن شلوارت رنگ روشنه نمیتونی بیای!

منم چادر دوستمو گرفتم سرم کردم ولی ۱ اشتباهی که کردم زیر چادر کیفمو

 گذاشتم رو دوشم!یه دفتر قرمزم دستم گرفتم!

چادرمم ساده ست فقط از زیر چادر دستامو آوردم بیرون!

بعد پشت گوهر خیر اندیش میرم تو سالن مدرسه!خلاصه...

منم که پررو!آخر سر ازم فیلم گرفتن!

گوهر خیر اندیش فامیلیش خانوم محبیه بعد ما هی باید دفتر دستمون میگرفتیم که

مثلا داریم خیر سرمون درس میخونیم و از جلوی دوربین رد میشدیم!

بعد موقع تمرین ۲ بار سوتی دادم!

۱ بار آقاهه بازیگردانمون گفت: برو!منم حواسم نبود!آخر سر از پشت هولم داد!!!

۱ بارم یکی دیگه رو داشتن صدا میکردن من اشتباهی به جاش رفتم!دوباره آقاهه

چادرمو از پشت کشید و گفت با تو نبودن!

ما تا ساعت ۷ اونجا بودیم!موبایلم که آنتن نمیداد ما یه زنگ یزنیم!

بعدم خواهر دوستم تا الغدیر ما رو رسوند و بقیه ی راه رو برامون آژانس گرفت!

من تا رسیدم خونه ساعت ۸ بود!

ولی انقدر اونجا وایستاده بودم کمر درد گرفته بودم!

حالا میفهمم این طفلکیا چه سختی ای میکشن تا یه فیلم آماده بشه!

اینم از داستان ما!

راسی بچه ها...

برای من خیلی خیلی دعا کنید!

دلیلشو نمیتونم بگم!فقط برام دعا کنید!خیلی محتاجم به دعاهاتون!

میگن دعا سرنوشتو تغییر میده!

پس برام دعا کنید تا سرنوشتم تغییر کنه!

راسی اینم وبلاگ دوستمه که خیلی مطالب جالب و زیبایی توش میذاره!

داستانای کوتاه و شعر و...وبلاگش مثل وبلاگ خودمه(مدیریتش)!

اینم از آدرسش:پرســــــــــــــــــــه های تنـــــهایی روش کلیک کنید براتون باز میکنه!

دوستون دارم!

نماز روزه تونم قبول باشه!

دعا سر سفره ی افطار فراموش نشه!

 حلول ماه رمضان مبارک

یاحق!

نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط سپیده| |

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق ،

كه نامي خوشتر از اينت ندانم

و گر هر لحظه رنگي تازه گيري ،

به غير از زهر شيرينت نخوانم.
 
تو زهري ، زهر گرم سينه سوزي ،

تو شيريني ، كه شور هستي از توست

شراب جام خورشيدي ، كه جان را

نشاط از تو ، غم از تو ، مستي از توست
 
به آساني ، مرا از من ربودي

درون كوره ي غم آزمودي

دلت آخر به سرگرداني ام سوخت

نگاهم را به زيبايي گشودي
 
مي گفتند: -دل از عشق بر گير

كه : نيرنگ است و افسون است و جادوست

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

كه او زهر است ، اما نوشداروست
 
چه غم دارم كه اين زهر تب آلود ،

تنم را به جدايي مي گدازد

از آن شادم كه در هنگامه درد ،

غمي شيرين دلم را مي نوازد .
 
اگر مرگم به نامردي نگيرد ،

مرا مهر تو در دل جاوداني است.

و گر عمرم به نا كامي سر آيد،

تو را دارم كه مرگم زندگاني است
 
((فریدون مشیری))
 

سلام به همگی دوستای گلم!

حالتون خوبه؟!

ببخشید که یه مدت طولانی نتونستم براتون آپ کنم!

سرم واقعا واقعا واقعا شلوغ بود!

۵ شنبه ۲ هفته قبل و ۳ شنبه ی هفته ی پیش به ۲ تا دفتر سینمایی معرفی شدم.

اولین دفتر سینمایی که رفتم و تست دادم انقدر طبیعی بازی کرده بودم

که تا نیم ساعت بعدش داشتم میلرزیدم!یه دفعه فکر نکنید از ترس دوربین و... ها!

نه یه پسره نقش مقابلم بود که توی نقشی که بهم داده بودن همش سرم داد

میزد!خب طبعا آدم قلبش میاد تو حلقش دیگه!!!قسم میخورم اگه ۱ دقیقه ی دیگه

نمایشه طول کشیده بود همون جا سکته میکردم!

تا اون آخرم که همه تست میدادن کلی خندیدیم.

جای دومی که رفتیم تست بدیم همون اول یه برگه دادن و گفتن صفحه ی اول و

دومشو پر کن!البته اون قبلیه هم از اون فرما داده بود!خلاصه با بابام رفتم توی اون

اتاقه و نشستم فرمو پر کردم!

صفحه ی اول که مشخصاتو میپرسید.مثه:رنگ مو.رنگ چشم.رنگ چهره.قد.وزن و...

صفحه ی دوم امتحان بود!

که خب خدا رو شکر همه ی سوالا رو درست جواب دادم!

یه پسره هم کنارم نشسته بود بعد هی از دوست باهوش تر از خودش میپرسید که

ببین این سواله چی میشه؟!

دلم براش سوخت!گفتم بذار یه سوالو بهش بگم که حداقل یه امتیازی بگیره!

بهش جوابو گفتم بعد تشکر کرد.دوباره برگشت و گفت:خانوم ببخشید من این سوالم

 نمیدونم!اگه میشه...!

همین میشه.

-ممنون.

اِ من بین این ۲ تا گزینه شک دارم...!

این میشه...

-خیلی ممنون!

اِ...!

آآآآآآآآآآآآآآ!مخ منو خورد!بعدش داشتم به غلط کردن میافتادم!

آخر سرم واسه تلافی صدا کردن گفتن نفر بعد بیاد لطفا ۱ نفر بعد اون پسره زود تر از

من اومده بود!منم زود پریدم رفتم جلو و دیدم دوست پسره از خنده غش کرد!

اول که وارد اتاق خانومه شدم بعد از سلام و علیکو احوالپرسی و... کلی باهام

صحبت کرد و فرممو بلند بلند خوند.بعد با جوجه تیغی کیفم بازی کرد و گفت:این

کوچولو چقدر گوگولیه!خلاصه چون عکس نبرده بودم خواست یه جور بپیچونه که

شانس آوردم که استادمو شناخت!بعد گفت اگه از طرف آقای ... هستی لابد

پتانسیلشو داشتی دیگه.بعد گفت پس وضعت فرق کردم!ببین عزیزم ما بهت زنگ

میزنیم به یه سمینار دعوتت میکنیم که اگه برات زحمتی نیست اون روز که اومدی یه

 قطعه عکس ۳×۴ بیار.خلاصه انقدر زبون ریخت که...!ولی عجب روانشناسی بود!

خلاصه قضیه این بود که نیومدم!

بعدم که منتظر تلفن بودم و...!

خب اینم از آپ!

تا آپ بعدی که میشه ۲-۳ هفته دیگه.فعلا

یاحق!

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط سپیده| |


Design By : Night Skin