کلبه ی محبت
به نام او که مینگارد در صدور دل خطوط محبت را
ولادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه (س) و روز مادر بر تمامی مادران مبارک باد! ((خواهشا تا آخرش بخونین!)) سلام خوبین؟! بالاخره امتحانا تموم شد! حالا مونده انتخاب رشته! تقلب سر امتحانا هم که همیشه بوده! حالا این حرفها رو ول کنید! میگم بعضی وقتها آدم به چیزایی که تو بچگیش علاقه مند بوده برگرده هم خوبه ها!!! من که کلا یادم رفته بود چی دوست داشتم!میخوام چند از تا علاقه مندیامو عکساشو بذارم! خب اول باید یه خورده در موردشون توضیح بدم! من از بچگی از چیزای ترسناک خیلی خوشم میومد! مثلا توی استرالیا یه فیلم نشون میداد به نام addams family !اینم یه عکس از اون فیلم: it,s scary ! isn,t it ?! oooooo من خیلی دوست داشتم این فیلمه رو!چون همونطور که از این عکسه معلومه همش درباره ی روح و جن و از اینجور چیزا بود! یا مثلا خونه های مترکه رو خیلی دوست داشتم! یا مثلا اینجور جاها رو خیلی دوست داشتم: نمیدونم چرا خیلی به این چیزا علاقه داشتم! ولی خب دیگه آدم وقتی بچه ست از چیزایی خوشش میاد که وقتی بزرگ میشه حتی میترسه به اونا فکر کنه!!!! پخخخخخخخخخخخ! حالا نترسید! از موقع ای که اومدم ایران همه چی یادم رفت! هر چی زبان بلد بودم فراموش کردم!فقط در حد لهجه ی خوب بلدم صحبت کنم! آخی چه دورانی داشتیم! چقدر دلم برا بچگیام تنگ شده!چقدر دوست داشتم بچه بودم و هر کاری دلم میخواست انجام میدادم! تو پارک میدویدم تاب بازی میکردم سرسره بازی میکردم از سرسره بالا میرفتم! اینجا اگه سوار تاب بشی یا سرسره بازی کنی همه چپ چپ نگات میکنن! انگار هیولا دیدن!خب مگه ما دل نداریم؟! یادمه یه روز سرسره گندهه ی پارک فوتسکری رو برداشته بودن و من اون روز چقدر گریه کردم! چقدر دلم میخواست یه بار دیگه جشن تولدمو تو مک دانلد میگرفتم...! یا یه بار دیگه به خاطر اینکه دختر خوبی بودم جایزه میگرفتم! دلم میخواست...! باور کنید اگه اینترنت نبود من هیچوقت یادم نمیومد چی دوست داشتم یه زمانی!!! اینم هم عکس آرم مدرسه مونه!: بچه ها اون موقع ها چه داستانایی میساختن! میگفتن:پشت حیاط(یه جای ترسناکی بود)یه دختره تصادف کرده الان روحش سرگردانه! هرکی بره اونجا اذیتش میکنه! آخه میدونین که خارجیا اعتقاد دارن روح انسان پس از مرگ برمیگرده میاد پیش بستگانش! دلم برای اون روزا لک زده! جشنای هلوین هم اینجوری بود: !!!nice cake for halloween روزای هلوین بچه ها ماسکای ترسناک شبیه جادوگرا به چهره میزدن و در خونه ها رو میزدن میرفتن شکلات میگرفتن!یه چیزی مثل قاشق زنی چهارشنبه سوری خودمون!!! کدو رو هم به این شکل در میاوردن و توش لامپ میذاشتن!: قیافه م تو بچگی شبیه این دختر کوچولوهه بود!البته مسلمه من ناز تر بودم! رنگ چشم رنگ پوست،رنگ مو و ... ام مثل این دختر کوچولوهه بود! خب دیگه سرتونو درد آوردم! بذارین یه خورده از تقلب بگم! سر دینی بودیم!معلم برنامه ریزی(مشاورمون) سرمون بود! انقدر سر کلاس راه میره آدمو دیوونه میکنه! خلاصه خدا نیلوفرو خیر بده اومد ۱۰ دقیقه وقت معلممونو سر امتحان گرفت! ما هم تا میتونستیم تقلب کردیم! من برگشتم پشت سارا رو صدا کردم بهش گفتم سوال ۲۱!گفت زخم! گفتم چی -زخم! -چی؟سنگ؟! -نه بابا زخم ، زخم! خلاصه خودشو زخم و زیلی کرد تا من فهمیدم منظورش زخمه! خلاصه سارا برگشو داد و معلمم گفت:خانوم((ب))لطفا بفرمایید اینجا بنشینید! گردنتون خشکید انقدر چرخوندینش! یه بار نزدیک بود با صندلی از روی سن بیفتم!!! بعد حالا منم پررو!!!جلوی چشمش از دختره ردیف وسط تقلب گرفتم! این امتحان گذشت! نوبت به آخرین امتحان یعنی ادبیات رسید! شبش رفتم تولد پسر عمه م!منم که درسخون(آره جون خودت کنن!!!)! آخه نمیشد نرم!خیلی دوسش دارم!عشق منه!!! تولد ۱ سالگیش بود!!! ساعت ۶-۷رفتم و ساعت ۱۰ برگشتم! بعدش نشستم کتابو تموم کردم اما نمیدونم چه جوری؟! شعر حفظیا رو هم نخوندم!باز خدا رو شکر قبل از رفتن به تولد جواب خودآزماییهارو از اینترنت نوشته بودم! فردا صبح ساعت ۱۰ونیم امتحان داشتم! ساعت ۹ و ربع رفتم و یه خورده با دوستام صحبت کردم تا معلمم اومد! ازش پرسیدم:خانوم سوالا رو کی طر کرده؟! -یه معلم خبیس و بد جنس!(منظورش خودش بود!) خانوم سوالا آسونه؟! -ابدا!!! منو میگی؟!یکی باید میومد از روی زمین جمع ام میکرد!!! خلاصه نشستم شعر حفظی ها رو سریع حفظ کردم نمیدونم چه جوری فقط حفظ میکردم! بعدم که زنگ خورد!همون آخرا یه خورده از این دانشهای ادبی رو خوندم و ناظمه منو با زور هول داد تو سالن!سر جلسه نشسته بودم و همش قل هو الله میخوندم! برگه ها رو که دادن یه نفس راحتی کشیدم و سوالا رو جواب دادم! خیلی آسون بود! من که خیلی خوب دادم امتحانشو !!! خب دیگه مختونو نخورم! راستی شما هم درمورد چیزایی که تو بچگی بهش علاقه مند بودین فکر کنین! نظرتونم راجع به پستم بدین! دوستون دارم! به خدا میسپارمتون! فعلا یاحق! به خدا میسپارمتون...! فعلا یاحق! 
![]()


![]()

![]()

![]()


![]()

![]()
(آخه من چسبیدم به تخته و روی سن ام!)![]()
!![]()

![]()

![]()

![]()


![]()
![]()

![]()
![]()



![]()










| Design By : Night Skin |


