کلبه ی محبت
به نام او که مینگارد در صدور دل خطوط محبت را
به مناسبت شب یلدا همتون یه فال حافظ مهمون من! اول نیت کنید بعد یه صلوات برای شادی روح حافظ بفرستید بعد کلیک کنید. من یه فال حافظ گوشه وبلاگمم گذاشتم که از اونم میتونید فال بگیرید! دوستتون دارم! یلدای خوب و خوش داشته باشین! خوش بگذره بهتون! یاحق! سلام علی رغم میلم امروز مجبورم آپ کنم! از دستتون دلخورم! چرا نظرات اینقدر کم؟!من که همتونو دعوت کرده بودم؟! از ۳۴۳ نفر فقط باید ۲۰ نفر بیان!؟ واقعا که!من هیچوقت ناراحتیمو ابراز نمیکردم تا جایی که یادتون باشه ولی خب! ایندفعه دیگه مجبورم! اصلا باهاتون قهرم!دیگه خاطره هم نمیگم! خب بسه دیگه!صورتمو آب دهنی کردین انقدر ماچیدین! حالا بذار فکرامو بکنم! دلم براتون سوخت!ولی دفعه ی آخرتون باشه ها!!! خب از کدوم خاطره شورع کنم؟!بذارین...آها! معلم شیمیمون میگفت:یه بار تو یه مدرسه ای بچه ها رو بردم آزمایشگاه شیمی! بهشون سدیم رو نشون دادم! بعد گفت:یه بچه هه خنگول ورداشته بود سدیمو گذاشته بود تو جیبش! فکر کرده بود میتونه ببره خونه باهاش آزمایش انجام بده! بعد تا آخر زنگ بچه هه سوخته بود! ما از خنده مرده بودیم!!! امروز آتش نشانی اومده بود مدرسمون! کر کر خنده بود! آتیش روشن کردن ۳ بار !دفعه آخر جوش شیریناش رفت تو حلقم! چهارشنبه داشتم میومدم خونه!یه پسره بی فرهنگ ازم با موبایلش فیلم گرفت! میخواستم برم جلو موبایلشو ازش بگیرم بکوبونم تو سرش! خدا بهش رحم کرد! --------------- برگهای سپيد دفترمن دردل خسته ام چه ميگذرد؟ اين چه شوری است بازدرسرمن؟ باز؛ازجان من؛چه می خواهند برگ های سپيد دفترمن؟ من به ويرانه های دل؛چون بوم؛ روزگاری است های وهودارم. ناله ای دردناک وروح گداز؛ برسرگورآرزو؛ دارم. اين خطوط سياه سردر گم دل من ؛ روح من ؛ روان من است آنچه از عشق اورقم زده ام شيره جان ناتوان من است. سوزآهم اثرنمی بخشد دفتری راچراسياه کنم؟ شمع بالين مرگ خود باشم کاهش جان خودنگاه کنم. بس کن اين سياهکاری؛بس! گرچه دل ناله ميکند :((بس نيست !)) برگهای سپيد دفتر من؛ ازشما روسياه تر؛ کس نيست! فريدون مشيری ---------------- خیلی اشعار فریدون مشیری رو دوست دارم! حالا که دقت میکنم میبینم بعضی شعرایی رو که خودم مینویسم هم شبیه شعرای آقای مشیریه!!! فکر کنم در آینده بشم سپیده مشیری!!! --------------- برگ و درخت یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد . برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد . در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید ان را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد . صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به ان شاخه افتاد و بی درنگ با یک ضربه ان را از بیخ کند شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد . واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه حیاتتت من بودم . ------------------- خیلی داستانش خوشکل بود مگه نه؟! خب دیگه من برم! بیاید دست به دست هم دهید به مهر،نظرات وبلاگ منو کنید آباد! برام دعا کنید امتحانای دی ماهو خوب بدم! آخه...!آخه...!چیزه...!یه نفر یه قولی بهم داده که...! شما دعا کنید!قول میدم بهتون بگم چیه! دوستتون دارم! به خدا میسپارمتون! مواظب خودتونم باشید سرما نخورید! فعلا یاحق!

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ته گلوم تلخ شده بود!![]()
![]()


![]()

وقتی باغبان چشمش به ان شاخه افتا د با دیدن تنها برگ ان ازقطع کردنش
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



